#بازیچه
#بازیچه_پارت_56


_رفیق تو، مثلا اینکه یادت رفته من خودم باعث آشنایی شما دو تا شدم


ترانه چشم ابرویی برام بالا آمد و گفت:

_حالا هر چی


سیمین با نیشی باز شده به آینه خیره شد و با بغض گفت:

_وایی ترانه این منم، باورم نمیشه ایشالله هر چه زودتر برات جبران کنم


ترانه براش و روی میز گذاشت و لب زد:

_سیمین از این دعاهای بی خودی برای من نکن من ازدواج بکن نیستم.

زندگی عالی دارم آرامش و آسایش....من قصدم رفتنه


من و سیمین غضبناک نگاهش کردیم و با هم گفتیم:

_ببند ترانه


سیمین از پشت میز توالت بلند شد و رو به روی آینه قدی ایستاد.

و با وسواس خودش و رصد کرد.

من و ترانه با عشق نگاهش می کردیم.


پیراهن صورتی بلند که بالاش کیپور بود و کاملا پوشیده و از کمر به پایین کمی پفی می شد به تن داشت.

موهای لخت قهوه ی تقریبا بلند شو بابلیس کرده بودیم.

آرایش لایتش به خوبی روی صورتش نشسته بود و زیبای اش را دو چندان می کرد.


دستم و نوازش وار روی شانه ی سیمین گذاشتم و به شوخی لب زدم:

_ از لولو تبدیل به هلو شدی زن داداش...


سیمین چهرهش و درهم کرد و نگاه از آینه گرفت و به سمتم برگشت


_عزیزم چند ماه دیگه واست جبران میکنم


ترانه لبخندی روی لبش نشست و سرخوش قری به کمرش داد و گفت:

_بله دیگه شنیدیم یارم داره از فرنگ میاد

گنگ و متعجب پرسیدم

_کی؟


چشم و ابرویی که سیمین برای ترانه آمد از چشمم دور نماند.

سیمین بازوم و گرفت و منو وادار کرد روی صندلی میز توالت بشینم

_هیچکس، بعدا خودت میفهمی


بیخیال به صندلی تکیه دادم ترانه به سمت آمد و شروع کرد.

نگاهم و دور تا دور خانه ی عمه چرخاندم.

همه مشغول کپ و گفت بودند.


دو عمه ی سیمین بغل عموش نشسته بودن و فیس و فیس حرف میزدن.

زن عموی سیمین مادر حسام، با غیظ نگاهش بند امیر بود.


حسام آن طرف تر روی مبل سه نفره وسط دو دختر عمه اش گیر افتاده بود و بیخیال و بی تفاوت به صحبت هاشون گوش میداد.


romangram.com | @romangraam