#بازیچه
#بازیچه_پارت_55
_به جهنم من و باش به فکرتم، خودم آرزو میکنم به جات
چشماشو بست و تند تند گفت:
_خدایا انشالله تا سال بعد این پسره ی اسکلتی لاغر مردنی، یکمی چاق بشه و اون دماغ گندش بادش بخوابه
با حرفاش لبخندی روی لبم نشست. دختره ی دیوانه
چشماشو باز کرد و اغواگر ادامه داد.
_تا همه نگن دختره به این نازی چه شوهر زشتی گیرش اومده
لبخند از روی لبم رفت.
یکه خورده نگاهش کردم. زبانم بند آمده بود.
سرخ شده از داخل جیب سارافون خاکستری رنگش جعبه ی بیرون آورد و به دستم داد و گفت:
_دوستت دارم کیان
با قدم هایی تند ازم دور شد.
قلب ساده ام به تپش افتاد با دستان لرزانم جعبه را باز کردم.
به دستبندی که با موهای خودش درست کرده بود خیره شدم.
****
ترانه با تبحر خاصی به جون صورت سیمین افتاده بود و آرایشش می کرد.
همه چی داشت خیلی زود پیش می رفت.
درست صبح اون شبی که امیر باهام حرف زد.
با مامان و بابا صحبت کردیم.
بماند که چقدر خوش حال شدن که سیمین میخواد عروس تک پسرشون بشه.
مادرم سریع به عمه حاجر خبر داد.
عمه هم از خدا خواسته همان شب قراره خاستگاری را گذاشت.
و امشب بعد از یک هفته، یه جشن نامزدی کوچیک خانوادگی گرفتیم.
به ساعت دیواری نگاهی انداختم شش عصر و نشان می داد.
رو به ترانه که هنوز مشغول بود گفتم:
_ترانه تو باید آرایشگر میشدی نه مهندس معمار
آهی کشید و سرش و با افسوس تکان داد گفت:
_والا الان حقوق یک ساله ما، حقوق یک ماه آرایشگراست. اشتباه کردم.
از روی تخت بلند شدم و به سمتشان رفتم. رو به روی میز توالت ایستادم.
براش و از ترانه گرفتم و با بدجنسی گفتم:
_بسه دیگه، این زشت خانم و هر چی آرایش کنی همینه، به من برس نا سلامتی خواهر دامادم
هر دوشون با غیظ بهم نگاه کردن ترانه براش و از دستم چنگ زد و تهدید وار لب زد:
_مبادا واسه رفیق عزیزم، خواهر شوهر بازی در بیاری وگرنه با من طرفی
اخم تصنعی روی صورتم نشاندم
romangram.com | @romangraam