#بازیچه
#بازیچه_پارت_54

نگاهش را بند ماگ روی میز کرد، سرد و بی تفاوت لب زد:

_قصدم فقط کمک کردن به سیمینه، اونم برای چند ماه، نه چیز دیگه ای...

مغموم شده نگاه از صورتش گرفتم. لحنش آنقدر سرد بود که جای هر بحثی را می گرفت.

***

(کارن)

روی تختم دراز کشیده بودم. سردرد امانم را بریده بود.

خواب از چشمانم فراری بود.

ذهنم با سماجت تمام درخواست داشت خاطرات را مرور کنم.

خاطراتی که...



شب بود گرمای تیر ماه عرق آشکاری را روی پیشانی ام نشانده بود.

پنکه زوار در رفته و قدیمی مادرم کفاف این خانه ی چهل متری کوچک را هم نمی داد.


سخت مشغول درست کردن ماکتم بودم.

بوی، چسب و چوب در فضای خانه پیچیده بود

چهار زانو تا کمر خم شده بودم و سعی داشتم قطعه ی کوچکی را سرجایش قرار دهم.

تمام فکر و ذهنم موفق شدن بود.


نجات دادن خودم و مادرم از این زندگی کوفتی تنها آرزویم بود.

تقه ی به در خود و پشت بندش چهره ی دختر شیطون حاج صادق


نمایان شد‌.

این دختر برام دردسر بود. باز میخواست چه آتیشی بسوزونه...

_یه لحظه بیا

اخم درهم کشیدم و مواخذه گر گفتم:

_چه میخوای باز تو؟ دختره ی سرتق، برو تا کسی نیومده ندیدتمون

با لجبازی تمام همان جا ایستاد و گفت:

_بیا تا برم...


عصبی از سر جایم بلند شدم. خوشحال از چهارچوب در کنار رفت و غیب شد.

ترسیده قدم بر میداشتم. به گمانم بازم میخواست کاری کند.

تو چهارچوب ایستادم و نگاهم و به بیرون دوختم. با چیزی که دیدم تعجب کردم.


کیک کوچیکی به دست گرفته بود و شمعی روش روشن کرده بود

_تولدت مبارک

چند قدمی نزدیکش شدم و گفتم:

_این کارا چه معنی میده


لبخند دلبری روی لبان سرخش نشاند و گفت:

_امشب تولدته، ببین هیچکس یادش نیست ولی من یادمه، بیا شمع و فوت کن، و آرزو کن. زود باش


بی تفاوت نگاهش کردم

_خب که چی، نمیخوام

از سر حرص پاشو به زمین کوبید و لب زد:


romangram.com | @romangraam