#بازیچه
#بازیچه_پارت_53

همانطور که به سمت ماشینم می رفتم صدای بم خشدارش را شنیدم

_افرا خانم


اولین بار بود که به اسم صدام می کرد. افسار قلب بی جنبه ام از دستم در رفت و

نگاه سر کشم را به تیله هایش دوخت.


_درسته از من خوشتون نمیاد ولی هفته ی دیگه منتظرتونم


متوجه ی این همه اصرارش نمی شدم.

بعد از کمی مکث لبم را با زبانم تر کردم و گفتم:

_آدم وقتایی که عصبانیه حرف هایی رو میزنه که نباید بزنه،

بر خلاف گفتم، من صدای شما رو خیلی دوست دارم.

تمام موزیک های قشنگتون رو گوش دادم

تلاش تون ستودنیه، شما ارزش این همه بزرگ شدن و دارید.


لبخند کم رنگی بهش زدم و ازش رو گرفتم. و به سمت ماشینم رفتم.

حس خوبی داشتم.

از اینکه بالاخره حرف دلم را به زبان آورده بودم خوشحال بودم.


پاهام و تو شکم جمع کرده بودم. و دستانم و دور ماگ داغم قلاب...


نگاهم را به صفحه ی تی ویی خاموش دوخته بودم.

و تو افکارم غوطه ور بودم.

مدام امروز و اتفاقاتش را مرور میکردم.

لبخند نشسته روی لبم بعد از سالها به قلب مرده ام جانی دوباره می بخشید.

_چیه غرق فکری؟


کوتاه به امیر نگاه کردم. نیشم و بستم و قلوپی از چای داغم خوردم و گفتم:

_هیچی فقط خستم


چند قدم نزدیکم شد و کنارم روی مبل نشست. ماگ توی دستم و ازم گرفت و روی میز عسلی گذاشت.

دستاشو دورم حلقه کرد و منو تو آغوشش کشید.

سرم و روی سینه ی ستبرش گذاشتم

_مهربون شدی


با محبت روی موهام و بوسید و عمیق نگاهم کرد و لب زد:

_من همیشه واسه تو مهربونم آبجی کوچیکه

از اینکه آبجی کوچیکه صدام کرد، لجم گرفت. مشت آرامی به سینه اش زدم و گفتم:

_بدم میاد بهم میگی آبجی کوچیکه، همش واسه دوسال؟


خنده ی بی صدایی کرد و سرش را با تاسف برام تکان داد.

بعد از چند ثانیه سکوت به حرف آمد و گفت:

_من فکرام و کردم، با سیمین نامزد میکنم


به وجد آمده با دستام صورت شو قاب گرفتم و پرسیدم

_دلت سریده؟


romangram.com | @romangraam