#بازیچه
#بازیچه_پارت_267
از لابی ساختمان خارج شدم و به سمت ماشینم، که آن طرف خیابان پارک شده بود. رفتم.
پوشهام را روی صندلی شاگرد پرت کردم و استارت زدم.
وارد فستفودی شدم. نگاهم را دور تادور چرخاندم. سیمین برایم از آن ته، دستی تکان داد.
به سمت آن میز رفتم و خسته صندلی خالی را عقب کشیدم.
_سلام
ترانه موشکافانه به چهرهی درهم و مغمومم نگاهی انداخت و پرسید:
_چته گرفتهای؟
روی صندلی جا خوش کردم و گفتم:
_اعصابم بهم ریختست...
_چرا؟
نگاهم را سمت سیمین چرخاندم و گفتم:
_کارن به اکثر شرکتها سپرده استخدامم نکنند. وگرنه همکاریشون رو با اون شرکتها قطع میکنند.
ترانه آرام روی میز کوبید و حرصی لب زد:
_عجب مردک عقدهایه...
سرم را بین دستانم گرفتم. دیگر خسته شده بودم. امیر در شرکت یکی از استادانش مشغول به کار شده بود.
مثل اینکه این، لج و لجبازی شامل او نمیشد. و فقط و فقط شامل من میشد.
_میخوای با آرش صحبت کنم. تو شرکت اون مشغول بشی؟
سیمین تک خندهای به حرف ترانه کرد و گفت:
_آرش خودتو از کار بیکار کرده اونوقت تو باهاش صحبت کنی افرا رو استخدام کنه!
ترانه چشم غرهی توپی به سیمین رفت.
_لطفا تو ساکت
دستم را سمت آب معدنی روی میز بردم. و گفتم:
_بیخیال بچهها این مشکل منه خودمم حلش میکنم.
سیمین بلندشو سفارش بده که مردیم از گرسنگی...
سیمین باشهای گفت و از پشت میز بلند شد.
گازی به ساندویچ همبرگردم زدم. سیمین خودخوری میکرد تا حرفی بزند.
اما نزده پشیمان میشد.
_چته سیمین چه میخوای بگی؟
دستپاچه سرش را به چپ و راست تکان داد. و از نوشابهاش کمی نوشید و گفت:
_هیچی هیچی
تک ابرویم را بالا انداختم. که ترانه دخالت کرد و چشم و ابرویی برای سیمین آمد.
_حالا ناهارمون رو بخوریم حرف میزنیم.
شانهام را بیتفاوت بالا انداختم و باشهای زیر لب زمزمه کردم. بعد از اتمام ناهارمان از فست فودی خارج شدیم.
ترانه به فضای سبز روبهرو اشاره کرد و گفت:
_بریم اونجا بشینیم؟
هم خسته بودم و هم آفتاب سوزناک تقریبا داشت جزغالهام میکرد.
_بیخیال ترانه تو این هوای گرم!
_باید حرف بزنیم افرا؟
چشمانم را ریز کردم و مشکوک شده رو به ترانه پرسیدم:
_چیزی شده؟
romangram.com | @romangraam