#بازیچه
#بازیچه_پارت_268


سیمین بازویم را کشید و گفت:

_بریم اونجا حرف می‌زنیم.

روی نیمکت زیر درخت نشستیم. ترانه و سیمین هی بهم اشاره می‌کردند تا حرف بزنند.

کلافه از این ادا و اطوار هایشان لب زدم:

_بچه ها من واقعا خستم، حرف میزنین یا برم؟

سیمین بدون مقدمه گفت:

_کارن نامزد کرده...

خبر جدیدی نبود. یعنی دو سه روزی بود که خبر داشتم. هر شب با یه اکانت فیک چکش می‌کردم.

و چند شب پیش عکس دست‌های بهم چفت شده‌شان را دیدم با یه متن عاشقانه...

با اینکه سعی می‌کردم خودم را بی‌تفاوت نشان دهم. اما آتشی درونم به پا شده بود.

آتشی که قلب و روحم را می‌سوزاند.

فکر اینکه مرد گمشده‌ام‌ و نامزد سابقم به فرد دیگری دلبسته بود. عذابم می‌داد.

اما از ته ته دلم برایش آرزوی خوشبختی می‌کردم.

_می‌دونم.


ترانه و سیمین با چشمانی گرد شده نگاهم کردند و هم‌زمان لب زدند:

_میدونی؟

سرم را به معنی آره تکان دادم. و نگاهم را به اطراف دوختم و با لحنی دورگه و بغض آلود گفتم:

_امیدوارم خوشبخت بشه

ترانه و سمین از دو طرف مرا به آغوش کشیدند. فضای خفتان آوری بود.

دلم‌می‌خواست بحث را عوض کنم.

_بچه ها کارن رو بیخیال، من با آرمان چیکار کنم؟

با چهره‌های سوالی به من زل زدند. دستی به صورتم کشیدم. و گفتم:

_تو این دوهفته هزار بار با مسیجاش و تماس‌هاش دیونم کرده، میخواد باهام حرف بزنه. نمیدونم چیکار کنم؟

ترانه بازویم را در دستش فشرد و لب زد:

_افرا، آرمان اون روزی که اومد خونه‌ی من، به بهانه‌ی دیدن سیمین، من عشق و نگرانی سالهای قلبش رو وقتی از تو خبر گرفت تو چشماش دیدم.

و با اطمینان میتونم بگم که، هنوزم دوستت داره...

نه اینطور نبود. اگر از آن علاقه و عشق سالها پیشش، کمی، فقط کمی را در دلش داشت.

هیچ وقت با کیان همدست نمی‌شد. من نفرت و کینه را در چشمانش دیده بودم.

و خوب می‌دانستم که همچین چیزی امکان نداشت.

_نه آرمان هیچ علاقه‌ای به من نداره.


حس می‌کنم بازم دنبال بازی دادنمه!

_شایدم از کارش پشیمونه، و میخواد عذر خواهی کنه

توجهم را به سیمین معطوف کردم که ادامه داد.

_خودت خوب میدونی، آرمان کینه‌ای نیست. و وقتی یه اشتباهی میکنه زود پشیمون میشه و دنبال جبرانه...

به نظرم برای یکبارم که شده به حرفاش گوش بده! شاید این دلخوریه چندساله برای همیشه تموم بشه.

گفته‌های سیمین تحت تاثیرم قرار داد. خب من به آرمان بد کرده بودم.

و بهش حق می‌دادم. که نفرتش او را وادار به همچین کاری بکند.

خودمم دوست داشتم که به دور از اتفاقات گذشته، رابطمان دوباره مثل قبل شود.

او بی شک دوست خوبی بود.


romangram.com | @romangraam