#بازیچه
#بازیچه_پارت_266


_آره راست میگی

حالا چجوری کار پیدا کنیم.

امیر خسته، دوباره چشمانش را روی هم گذاشت و لب زد:

_برای مهندس موفقی مثل من کار زیاده...

همه برام فرش قرمز پهن میکنند.

اما تو فکر کنم باید بشینی خونه و آشپزی رو یاد بگیری.

حرصی مشت محکمی حواله‌ی بازویش کردم که آخش بلند شد.

با فکری درگیر استارت زدم و به سمت خانه راندم.

***

پوشه‌ام را روی میز گذاشتم و روی کاناپه‌ی داخل اتاق جا خوش کردم.

مرد مسن روبه‌رویم عینک به چشم، دقیق رزومه‌ام را مطالعه می‌کرد.

بعد از حدود چند دقیقه عینک مستطیلی شکلش را از چشمانش برداشت و نگاهش را به من دوخت.

_خانم امینی رزومه‌ی خوبی دارین و مطمئنم لیاقت‌تون جایی بهتر از شرکت ما هست...

تو این دوهفته، این صدمین باری بود که این حرف را شنیده بودم. لبم را تر کردم و گفتم:

_خیلی ممنون شما لطف دارین. ولی انتخاب من شرکت شماست.

مطمئن باشید کم کاری نمی‌کنم.

چند لحظه سکوت کرد و نگاهش را به دستان قلاب شده‌اش دوخت و گفت:

_مسئله این نیست. من به عنوان رئیس این شرکت از خدامه


مهندس خبره‌ای مثل شما رو داشته باشم اما...

بی طاقت به لبانش چشم دوختم.

_اما چی؟

پوشه‌ام را سمتم گرفت و گفت:

_از شرکت پویا سازه اطلاعات و رزومه‌ی شما رو فرستادن و تاکید کردن به هیج وجه استخدامتون نکنیم.

وگرنه اون شرکت هیچ همکاری با ما نمیکنه...

دستم را با حرص مشت کردم. پس تمام این دو هفته‌ای که در به در دنبال کار می‌گشتم. به نحوی علاف بودم.

باید می‌فهمیدم که، او به این زودی‌ها دست از سرم بر نمی‌داشت.

پوشه به دست از روی کاناپه بلند شدم و زیر لب تشکر کردم. همینکه می‌خواستم از اتاق خارج شوم.

صدای مرد دوباره در گوشم پژواک شد.

_خانم امینی، لطفا حرف منو نادیده بگیرید. اگه بفهمن من همچین حرفی زدم. برای شرکتمون بد میشه.

چهره‌ام کمی درهم شد. برای آدم‌های ترسویی مثل او متاسف بودم. آدمایی که به فکر موفقیت خودشان نبودند.

به فکر اینکه با تلاش خودشان شرکتشان را بالا بکشند. و غلام حلقه به گوش این و آن نباشند.

_نگران نباشید من هرگز به اون شرکت بر نمی‌گردم.

با عصبانیت از اتاق خارج شدم. کلافه به سمت آسانسور رفتم. آنطور که معلوم بود حالا حالا ها کار پیدا نخواهم کرد.

صدای گوشی‌ام در آمد. از کیف دستی کوچکم برداشتمش و جواب دادم:

_جانم سیمین؟


_افرا کجایی؟ کارت تموم شد بیا فست فودی.....

ما اونجاییم.

نگاهی به ساعت مچی‌ام انداختم. آن فست فودی زیاد از اینجا دور نبود. پس ده دقیقه‌ای می‌رسیدم.

_باشه ده دقیقه دیگه اونجام.


romangram.com | @romangraam