#بازیچه
#بازیچه_پارت_265

هول کرده ماشینم را کنار خیابان راندم. و با نگرانی لب زدم:

_چی؟ با کی تهدیدش کردی؟

با جون خودش...

نیشخند صداداری روی لبانش نشاند و گفت:

_به من میخوره قاتل باشم؟

نه با جون خودش نه، با خواهر خوانده‌ی عزیزش

دستم را روی فرمان کوبیدم و با بهت پرسیدم:

_با هستی؟

سرش را به معنی تایید حرفم تکان داد. باورم نمی‌شد امیر تا این حد زیاد روی کرده بود.

_امیر تو دیونه شدی؟ چرا همچین کار احمقانه‌ای کردی؟

_تو من رو نمیشناسی؟ به نظرت من همچین کاری رو میکنم. مگه من مثل اون عوضی‌ام...

فقط به خاطر اینکه دست از سرت برداره همچین تهدیدی کردم.

از اینکه مرا خلاص کرده بود. خوشحال بودم. درسته که نباید کارش را تحسین می‌کردم.

اما من خوب برادرم را می‌شناختم. حتی اگر کارن هم راضی به استعفایمان نمی‌شد. امیر هیچ وقت سمت هستی نمی‌رفت.

_با اینکه کارت خیلی خیلی اشتباه بوده.

اما ممنونم که خلاصم کردی.

لپم را میان دستانش گرفت و کشید:

_قابل تو رو نداره آبجی کوچیکه

آخی گفتم و چهره‌ام را درهم کردم. صورتم را عقب کشیدم و


دستش را پس زدم:

_وحشی آروم دردم گرفت.

نچی نچی کرد و زیر لب بی‌لیاقتی نثارم...

همه‌ی این اتفاقات به کنار، اما حضور پررنگ آرمان در کنار کیان مرا متعجب می‌کرد.

آنها یه جورایی از قدیم از هم متنفر بودند و حالا فقط و فقط برای تقاص گرفتن از من کنارم هم سازش کرده بودند.

_چرا راه نمیفتی؟

نگاهم را از روبه‌رو گرفتم و به امیر دوختم.

_به نظرت اینقدر بد کردم؟ که حتی آرمان هم با کیان همدست شده؟

اخمان امیر دوباره درهم شد. دستی پشت گردنش کشید و گفت:

_راستش هیچ نظری در این باره ندارم.

حضور امروز آرمان بی نهایت شوکه‌ام کرد. اصلا باورم نمی‌شد که همچین کاری کرده...

_به نظرت عمه نسرین از کارش خبر داره؟

چشمانش را در حدقه چرخاند و با انگشتش به کنار سرم ضربه‌ای زد:

_تو هم خل شدی ها

به نظرت اگه خبر داشت! جلوی آرمان رو نمی‌گرفت؟

شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم:

_والا هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست.

منکه دیگه اعتمادم رو نسبت به همه از دست دادم.

_خب تو خیلی بیجا می‌کنی.

در ضمن از کار بی‌کار شدیم از فردا باید دنبال کار بگردیم.


چشم غره‌ای نثارش کردم. و آه مانند گفتم:

romangram.com | @romangraam