#بازیچه
#بازیچه_پارت_264


دستی به چشمانم کشیدم. برای امروز ظرفیتم تکمیل تکمیل بود. به پشت چرخیدم و لب زدم:

_آرمان لطفا برو بیرون، نمیخوام ببینمت.

دستی پشت گردنش کشید و گفت:

_باید با هم حرف بزنیم.

کیفم و گوشی‌ام را از روی میز برداشتم. دیگر طاقت اینجا ماندن را نداشتم.

به درک که چه می‌خواست بشود.

_من هیچ حرفی با آدمی مثل تو ندارم. الانم میخوام برم

سد راهم شد و تخس لب زد:

_نمی‌ذارم باید به حرفام گوش بدی.

با کیفم آرام تخت سینه اش کوبیدم و گفتم:

_برو کنار

نمیخوای به حر...

هنوزجمله‌ام کامل نشده بود که در اتاق با شدت باز شد. امیر با چشمانی سرخ شده در چهارچوب ایستاد و گفت:

_این عوضی تو اتاقت چیکار می‌کنه؟

آرمان کمی ازم فاصله گرفت. به سمت امیر قدم برداشتم و لب زدم:

_نمیدونم. میگه میخواد باهام صحبت کنه


همانطور که بازو‌ ام را اسیر دستش کرد با لحن خشدار و دورگه‌اش گفت:

_ ما حرفی با عوضی‌ها نداریم.

آرمان که تا آن لحظه سکوت کرده بود رو به امیر توپید:

_احترام خودتو نگه دار

_مگه تو هم میدونی احترام چیه؟ دیگه دور و اطراف خانوادم و صد البته خواهرم نبینمت.

***

(افرا)

پشت چراغ قرمز ایستادم. جرئت اینکه سوالی بپرسم را نداشتم. امیر بی نهایت عصبی بود.

به قدری که قید رانندگی کردن را زده بود و با من همراه شده بود.

نیم نگاهی سمتش انداختم.

چشمانش را بسته بود و سرش را به صندلی ماشین تکیه داده بود.

با خودم کلنجار رفتم که کنجکاویم را سرکوب کنم. و سکوت بینمان را نشکنم.

بازدمم را آه مانند بیرون دادم.

_ اینقدر خودخوری نکن. چی میخوای بپرسی؟

چراغ سبز شد. پایم را روی پدال گذاشتم و لب زدم:

_هیچی هیچی

چشمانش را باز کرد و عمیق بهم خیره شد.

_اوکی باشه.

ولی اگه بپرسم ناراحت نمیشی؟

_نه...

_اون چطور راضی به استعفامون شد؟


دستی به صورتش کشید و جواب داد:

_با تهدید...


romangram.com | @romangraam