#بازیچه
#بازیچه_پارت_263

مثل اینکه همه‌ی این خاندان امینی‌ها عادتشان بود. دستور دادن و دستوری حرف زدن را...


پشت میزم جای گرفتم و گفتم:

_اونوقت اگه موافقت نکنم

ریلکس پای روی پا انداخت و گوشی‌اش را در دستش چرخاند:

_اونوقت منم با یه تماس کوچیک هستی رو سمت خودم می‌کشونم.

نمیدونم اونا کی تو میشند؟ اما به ظاهر خواهر کوچولوی خوشگلت که خیلی روش حساسی، بدجوری به من دل داده...

نفهمیدم چی شد یا چطور؟ اما با سرعت از پشت میزم بلند شدم و چفت یقه‌ی امیر را در دستم گرفتم. و با عصبانیت غریدم:

_تو چه زری زدی هاا؟

خشمگین و غیر منتظره تخت سینه‌ام کوبید که باعث شد کمی به عقب بروم.

_همون‌قدر که تو میتونی بی ناموس باشی.

منم می‌تونم...

انگشتش را تهدید وار سمتم نشانه گرفت و ادامه داد.

_ببین اگه به این مسخره بازی‌هات ادامه بدی.

اگر خواهرم رو بیشتر از این عذاب بدی. اونوقته که نابودت می‌کنم. بهتره که همین حالا تمومش کنی؟

از عصبانیت گر گرفته بودم. و به نفس نفس افتاده بودم. این مرد خشمگین و افسار گسیخته‌ی روبه‌رویم انگاری امیر نبود!

انگار فرد غریبه‌ی دیگری بود.

_هیچ غلطی نمیتونی بکنی

قدمی به جلو برداشت و با چشمان به خون‌نشسته‌اش سر تا پایم را از نظر گذراند و گفت:

_فکر کردی چون واسه خودت کسی شدی!


همه چی دست توئه؟ فکر کردی من اونقدر بی‌غیرتم که بزارم با روح و روان خواهرم بازی کنی؟

قسم می‌خورم کیان، قسم می‌خورم که اگه تمومش نکنی! با عزیز ترین‌های زندگیت تاوانش رو پس میدی.

فکر اینکه کسی به هستی یا خاله امینه آسیبی بزند. مرا ترساند. من فقط آن‌ها را در این دنیا داشتم.

نمی‌توانستم سر ادامه دادن این انتقام مسخره، آنها را در خطر بیندازم.

_تو چی میخوای امیر؟

چند دکمه‌ی اول پیراهنش را باز کرد. انگار نفس کم آورده بود.

_من فقط میخوام دست از سر خانوادمون و افرا برداری...

انتقامت رو گرفتی.

بهتره که دیگه هیچ وقت دور و اطرافمون پیدات نشه.

ازم رو گرفت و به سمت در خروجی رفت. اما قبل از اینکه خارج شود لب زد:

_فردا با برگه‌های استعفامون برمی‌گردم. بهتره که کله شقی نکنی و بدون چون و چرا قبول کنی.

از اتاق خارج شد و در را با عصبانیت کوبید.

لگدی به پایه‌ی کاناپه زدم و عصبی لیوان روی میز را به دیوار کوبیدم.

که صدای شکستنش بارها و بارها در گوشم اکو شد.


(افرا)

کلافه و بی حوصله نگاهم را از پنجره‌ی اتاق به بیرون دوخته بودم. آفتاب سوزناک می‌تابید.


بی‌خبری دیوانه‌ام کرده بود. یک ساعت تمام، در این اتاق الاف نشسته بودم و هنوز هیچ خبری نشده بود.

تقه‌ای به در اتاقم خورد. به هوای اینکه آقای رحیمی برایم قهوه‌ آورده بود.

بفرماییدی گفتم. و نگاهم را دوباره به بیرون دوختم.

_افرا؟

romangram.com | @romangraam