#بازیچه
#بازیچه_پارت_262
_عذر میخوام مثل اینکه دیر کردم.
با چند قدم بلند به وسط اتاق رسید و با دیدن من و آرمان خشک شده و مبهوت از حرکت ایستاد.
نگاهم را ازش گرفتم و محکم گفتم:
_مهندس امینی به اندازهی کافی دیر کردین حالا بهتره بنشینید. تا
جلسه رو شروع کنم.
با این حرفم مطمئن بودم. شمارش معکوس شروع شده بود. و هر لحظه امکان منفجر شدن امیر را میدادم.
اما بر خلاف تصوراتم به سمت ته میز رفت و صندلی را با صدا به عقب کشید و پوشهاش را روی میز پرت کرد.
صورتش از عصبانیت سرخ شده بود.
دم عمیقی گرفتم. و بدون توجه به حال و روزش جلسه را شروع کردم.
_خب امیدوارم در کنار هم بتونیم همکاری خوبی داشته باشیم. روز خوش...
بعد از اتمام جلسه امیر اولین کسی بود که از اتاق خارج شد. این صبوریاش مرا متعجب کرده بود.
_از امیر بعیده اینطور آروم باشه!
نگاهم را سمت آرمان چرخاندم. دستی به چانهام کشیدم و گفتم:
_نظرت چیه؟ از امروز به بعدش رو بسپاری دست من، نترس سرمایت هدر نمیره و سودش هر ماه به حسابت واریز میشه...
متقابلا کار خودم را انجام داد و دست زیرچانهاش برد و متفکر لب زد:
_نظرت چیه؟ به جای حضور من، شخصی که من میفرستم رو مدیر عامل کنی.
اینجوری خیالمم راحته...
قامت راست کردم و به پشت صندلی تکیه دادم.
_نظرم منفیه، من نمیذارم کسی تو ادارهی شرکتم دخالت کنه
جفت ابروهایش را بالا انداخت و با تفریح بهم زل زد:
_منو مجبور نکن سهامم رو واگذار کنم.
میدانستم به خاطر انتقامش از افرا هم شده این کار را نمیکرد.
_بهتره که منو تهدید نکنی به نفعته
از پشت میز بلند شد و دکمهی وسط کتش را بست و لب زد:
_باشه
پس بچرخ تا بچرخیم...
بعد از رفتن آرمان از اتاق خارج شدم. اراجیفش را زیاد جدی نمیگرفتم.
او همیشه فقط در حد حرف میتوانست اظهار نظر کند و هیچ وقت گفتههایش را عملی نمیکرد.
نزدیک اتاقم شدم که خانم مهدویی منشیام از پشت میز بلند و شد و گفت:
_آقای نژادی
مهندس امینی تو اتاقتون منتظر شما هستن
اخمانم را درهم کشیدم و مواخذهگر لب زدم:
_کی بهت اجازه داد به اتاق من همراهیش کنی؟
_خودشون گفتن با شما هماهنگ کردن...
بدون حرف ازش رو گرفتم و دستگیرهی در را چرخاندم. و وارد شدم.
امیر روی کاناپهی سه نفرهی داخل اتاق جا خوش کرده بود. و با تک پایش روی زمین ضرب گرفته بود.
_من کی با تو هماهنگ کردم بیای اتاقم؟
بدون اینکه برگردد لب زد:
_باید با استعفای من و افرا موافقت کنی
romangram.com | @romangraam