#بازیچه
#بازیچه_پارت_261
_فک نمیکنی باید تمومش کنی!
تک ابرویم را بالا انداختم و پرسشی گفتم:
_چی رو؟
چشمان سیاهش را به تیلههای روشنم دوخت.
_این بازی مسخره رو... ما توافق کردیم یادته؟
تو انتقامت رو گرفتی و منم به افرا نشون دادم که بازی دادن چه عواقبی داره...
اما حس میکنم. تو دنبال چیز دیگهای هستی؟
_مثلا دنبال چی؟
بیشتر خم شد و چشمانش را کاوشگر در صورتم چرخاند و لب زد:
_مثلا به دست آوردن افرا...
تک خندهای کردم. من به خودم قول داده بودم. افرا را برای همیشه فراموش کنم.
اما باید با چشمان خودش میدید. موفق شدنم را عاشق شدنم را و زندگی کردنم را...
باید میدید که من هم، مثل خودش بدون هیچ عذاب وجدانی به زندگیام ادامه میدادم.
_من هیچ علاقهای به دختر دایی تو ندارم.
دست چپم را بالا آوردم و حلقهام را نشان دادم:
_من متعهدم...
اما تو انگار هنوز نتونستی فراموشش کنی؟
نفسش را آسوده رها و قامتش را راست کرد.
_آره من هنوز فراموشش نکردم.
افرا مال من میشه. مطمئن باش این دفعه دیگه هیچ مردی نمیتونه حتی به یک قدمیش نزدیک بشه
لبخند کجی روی لبم نشست. افرا عمرا دوباره آرمان را قبول میکرد. یعنی نباید او را قبول میکرد!
همچین چیزی نمیشد و نخواهدم شد.
_منم بهت اطمینان میدم که افرا تو رو قبول نمیکنه که هیچ... حتی...
حرفم را نصفه و نیمه قطع کرد و گفت:
_نگران نباش
من میدونم دوباره چطور قلبش را به دست بیارم. و اون روز دور نیست.
تو هم بهتره بعد از چند ماه با استعفاش موافقت کنی؟
دستانم را از پشت میز مشت کردم. و ریلکس گفتم:
_در مورد اونش دیگه من تصمیم میگیرم.
چشمانش را ریز کرد و به فکر فرو رفت:
_پس اینطور... حالا میبینی کی، چطوری در موردش تصمیم میگیره
(کارن)
نفس عمیقی کشیدم و دستگیرهی در را چرخاندم. به اتاق سرتاسر شیشهای و میز سی نفرهی که وسط اتاق قرار داشت زل زدم.
پچ پچ ها با دیدنم اوج گرفت. با قدمهایی محکم راس میز نشستم. و همه را از سرگذراندم.
ته میز صندلیای خالی بود. و نبود امیر به چشم میآمد. میدانستم که همه به خوبی مرا میشناختند.
و آن فیلم معروف عروسیمان را دیده بودند.
دستانم را قلاب کردم و اهمی کردم تا صدایم صاف شود. همینکه آمدم حرف بزنم.
در اتاق باز و آرمان وارد شد. با اعتماد به نفس کاذبی صندلی کنارم را کشید و نشست.
نیم نگاهی بهش انداختم و دوباره آمدم لب باز کنم که تقهای به درخورد و پشت بندش لحن بم امیر در گوشم پژواک شد:
romangram.com | @romangraam