#بازیچه
#بازیچه_پارت_260

اعصاب و روانم را پاک به بازی گرفته بودند.

به سمت اتاق رفتم و با شتاب در را باز کردم. لعنتی لعنتی...

نگاهم را دورتادور اتاقم چرخاندم. هیچی عوض نشده بود. خب معلوم بود!

من تو این شرکت می‌ماندم حتی شده به زور و اجبار

اصلا موقعیت خوبی نبود.

وقتی آنطور دست مرا از پشت بسته بودند. مطمئن بودم با امیر هم همین برخورد را می‌کردند.

و استعفایش را نمی‌پذیرفتند. مگر به جبران ضرر هنگفت...

می‌دانستم که باید خودم را، تا نیم یا یک ساعت دیگر آماده می‌کردم. آماده‌ی جنجالی که به پا می‌شد.

تو جلسه‌ی معارفه کافی بود تا امیر کارن را ببیند و بدتر از آن آرمان را...

آن‌وقت بود که طوفانی به پا می‌شد. طوفانی که هر چهار نفرمان را با خودش درگیر می‌کرد.

نفس عمیقی کشیدم. درک اتفاقاتی که در بیست و چهار ساعت گذشته، برایم رخ داده بود.

سخت بود.

هنوز نتوانسته بودم. هویت اصلی کارن را هضم کنم. که رئیس شدنش هم به آن اضافه شد.

چند قدمی برداشتم و پشت میز نشستم. با تردید دستم را سمت یکی از نقشه‌های روی میز بردم.

ولی عقب کشیدم. باید اول تکلیف اینجا ماندنم روشن می‌شد.


(کارن)

نگاهم را معطوف برگه‌های زیر دستم کرده بودم و با دقت مطالعه‌شان می‌کردم.

آخرین امضا را زیر برگه زدم. و خودکار در دستم را روی میز رها کردم.

بالاخره به آرزویم رسیده بودم. آرزویی که سالیان سال در پی به دستش آوردنش سخت تلاش کرده بودم.

بعد از اینکه در ترم آخر درس و دانشگاهم را ول کردم. و انصراف دادم.

هیچ وقت فکر نمی‌کردم. بتوانم دوباره در این رشته تحصیل کنم. و به اینجا برسم.

اما بعد از گذشت شش ماه با اصرار‌های آقای نعمتی یکی از اساتید برجسته‌ی دانشگاه که انصرافم را تایید نکرده بود.

فقط و فقط در امتحانات ترم آخر آن هم نه در دانشگاه بلکه در دفتر کارش شرکت کردم. و مدرک لیسانسم را گرفتم.

و در شرکت خود آقای نعمتی مشغول شدم. و همانطور هم در آن آموزشگاه موسیقی کار می‌کردم.

خب اوایل من مهندس با تجربه و ماهری نبودم. برای همین حقوقم آنچنان زیاد نبود.

رفته رفته با خواننده شدنم درسم را هم ادامه دادم و فوق لیسانس گرفتم.

حالا من یک نفر بودم در دو شخصیت، کارن نیک زاد خواننده‌ی معروف و کیان نژادی مهندس با تجربه و کار کشته، و صد البته رئیس جدید شرکت پویا سازه...

به پشتی صندلی‌ام تکیه دادم. نگاهی به ساعت مچی در دستم


انداختم.

یه ربع دیگر جلسه‌ی معارفه داشتم.

چشمانم را بستم و با خودم چیزاهایی که میخواستم بگویم را تکرار کردم.

سخت نبود. اما حضور امیر حرف زدن را برایم سخت کرده بود. هر آن ممکن بود با دیدنم منفجر شود.

در با شتاب باز شد و آرمان آشفته وار اتاق شد. ابروهایم را بهم نزدیک کردم و گفتم

_احیانا اجازه گرفتن‌ یادت ندادن؟

وسط اتاق ایستاد و نیشخندی تحویلم داد:

_خیلی خودتو رئیس میگیری.

البته بهت حق میدم‌. خب این چیزا برات تازگی داره...

سرم را به چپ و راست به معنی تاسف برایش تکان دادم و لب زدم:

_ هنوزم که هنوز همون آدم عقده‌ای چند سال پیشی...

با چند قدم بلند خودش را به میزم رساند و دو دستش را تکیه به میز داد و قامت راست شده‌اش را خم کرد.

romangram.com | @romangraam