#بازیچه
#بازیچه_پارت_259
_البته که تو، قرداد پنج ساله با این شرکت داری و هیچ جوره نمیتونی جا بزنی
و اگر بنا به رفتنت باشه ما باید اخراجت کنیم. مگه نه کارن؟
کارن پشت میز نشست و همانطور که نگاهش را به برگههای روی میز معطوف کرده بود جواب داد:
_البته که همینطوره
و اگه بنا به استعفا دادن باشه، باید ضرر شرکت رو جبران کنه و پول هنگفتی رو پرداخت...
تف به ذات دوتاتون، کاش دستم میشکست و آن قرداد پنج سالهی لعنتی را امضا نمیکردم.
نه حداقل تا وقتی که رئیس، نه رئیس های شرکت را بشناسم.
_همچین چیزی نمیشه من تو این شرکت نمیمونم.
کارن دستانش را در هم قلاب کرد و مغرورانه بهم چشم دوخت:
_خانم، شما اینجا تصمیم گیرنده نیستین.
این منم که تصمیم میگیرم.
آرمان چند قدمی به جلو و آمد و لب زد:
_تو نیروی خوبی برای این شرکت هستی امکان نداره از دستت بدیم.
از تقریبا یک ساعت پیشی که پا به شرکت گذاشته بودم. عصبی و تحت فشار بودم.
و حالا چه کسی بهتر از آرمان که تمام دق و دلیهای این یک ساعت را سرش خالی کنم.
_خیلی پستی آرمان، باورم نمیشه باهام همچین کاری رو کردی!
باورم نمیشه...
با دست لرزانم به کارن اشاره کردم و ادامه دادم.
_باورم نمیشه با اون هم دست شدی.
ازت متنفرم متنفر
با دستانی مشت شده و چشمانی که تاریکی و سیاهی بهشان رسوخ کرده بود.
تخت سینهاش کوبید و گفت:
_آره من بد، من پست
تو من رو به کیان فروختی، به اون ترجیح دادی. اما اونم ول کردی! تو دوتامون رو بازی دادی...
سخته مگه نه؟ عذاب کشیدن سخته
من هفت سال تمام، تو کشور غربت زجر کشیدم. تنهایی و عذاب کشیدم.
اما تو چی؟ تو خوشخوشان زندگی کردی. بدون هیچ عذاب وجدانی...
آن روز که به هویت اصلی کارن پی بردم. فکر میکردم. فقط و فقط قرار است. با خودش دست و پنجه نرم کنم.
اما حالا، مردی دلشکسته تر از کیان روبهرویم ایستاده بود.
مردی که تمام سالهای کودکیام را باهاش گذرانده بودم.
مردی که سالهای قدیم دوست و همدم و پشتوانهام بود. و همچون برادر دوستش داشتم.
اما حالا! نفرت را در چشمانش میدیدم.
_من معذرت میخوام. از دوتاتون خیلی خیلی معذرت میخ...
صدای کوبیده شدن مشت کارن سه متر به هوا پراندم.
_هیچی با معذرت خواهی درست نمیشه خانم...
الانم به جای این مسخره بازیها بهتره که برگردین اتاقتون و به پروژههای عقب افتادهتون رسیدگی کنید.
فقط هم، یک هفته زمان میدم تا ضرری که به شرکت رسوندین رو جبران کنید.
الانم لطفا بیرون ما جلسهی معارفه داریم و شما هم لازم نیست شرکت کنید.
حرصی از این دستوری حرف زدنش، دندانهایم را روی هم ساییدم و دستانم را مشت کردم و بدون حرف دیگری از اتاق خارج شدم.
romangram.com | @romangraam