#بازیچه
#بازیچه_پارت_258
_سلام
آن لحظه فقط همین یک کلمه روی زبانم نشست.
بعد از چند ثانیه صندلیاش چرخی خورد. نگاهم را خیره به روبهرو دوختم.
کنجکاو و بیقرار منتظر بودم ببینم این رئیس افادهای چه کسی است؟
_سلام دختر دایی...
چشمانم اندازهی توپ تنیس شد. چیزی را که میدیدم باور نمیکردم.
آخه آرمان را چه به اینجا؟
او نه تحصیلات ادارهی اینجا را داشت و نه اصلا وقتش را...
_آرمان تو اینجا چیکار میکنی؟
به خودش روی صندلی اشاره کرد و گفت
_معلوم نیست. من رئیستم
بله خوب این عقدهای بازی ها فقط و فقط از پس آرمان بر میآمد نه فرد دیگری
_به نظرت استحقاق نشستن پشت اون میز رو داری؟ تحصیلاتش رو چی
دستی به یقهی پیراهنش کشید و با بالا انداختن ابروهایش جواب داد:
_وقتی نشستم حتما استحقاقش رو دارم. در مورد تحصیلاتشم نگران نباش شریکم یکه تو کشور
چهرهی سوالی به خودم گرفتم و لب زدم:
_شریک...
هنوز حرفم کامل نشده بود که در اتاق بدون اجازه باز شد.
نگاهم را از نوک کفش گرانقیمتش و کت و شلوار سورمهای خوشدوخت مارکش بالا آوردم.
و به چهرهی سرد و اخمویش خیره شدم.
امروز اینجا چه خبر بود؟
کارن بدون نیم نگاهی بهم به طرف میز رفت و محکم گفت:
_سلام شریک
آرمان لبخند کجی بهش تحویل داد و با خباثت به من زل زد. باورم نمیشد!
باورم نمیشد که تا حد میتوانست پست باشد.
تا حدی که با کارن همدست شود. تا از من انتقام بگیرند.
_احیانا نمیخوای بلند شدی شریک؟
آرمان نگاهش را از من گرفت و سرش را سمت کارن چرخاند.
_من یا تو، پشت این میز بشینیم چه فرقی داره؟
نیشخند صدادار کارن در گوشم پژواک شد:
_من یا تو؟ مثل اینکه یادت رفته هفتاد درصد سهام این شرکت مال منه و تنها سی درصد مال تو
که اگه اونم ناراضی هستی من ازت همین امروز میخرمش
باز هم کل کل این دونفر
اما من دیگر طاقش را نداشتم طاقت اینجا ماندن و زخم خوردن را نداشتم.
آن هم حالا که علاوه بر کیان، آرمان هم پایش به این قضیه باز شده بود.
_آقایون من میخوام استعفا بدم.
کارن با حفظ همان نیشخند و آرمان با تک ابروی بالا رفتهاش توجهاش به من معطوف شد.
_خانم، شما اول راجب غیبتهای این یک ماه و ضرر رسوندن به شرکت توضیح بدین؟ تا برسه به استعفا....
کارنجوری جدی و محکم حرف زد و که دهانم بسته شد. آرمان از پشت میز بلند شد و دستی به کتش کشید.
romangram.com | @romangraam