#بازیچه
#بازیچه_پارت_257

منم حرفم رو تکرار نمی‌کنم.

حرصی از میز فاصله گرفتم و به سمت کاناپه‌ی وسط سالن رفتم و نشستم.

با پای راستم تیک وار روی زمین ضرب گرفتم.

این چه رسمش بود دیگر...

منکه غریبه نبودم. من مهندس همین شرکت بودم. از همین الان معلوم می‌شد‌.

که با رئیس عقده‌ای سر و کار دارم.

نگاهم را با حرص به دروبین دوختم. می‌دانستم که به دوربین ها دسترسی دارد.

نیم ساعت تمام الاف نشستم. تو حال و هوای خودم بودم که صدای مهندس سبحانی در گوشم پژواک شد.

_به به چه عجب چشممون به جمالتون روشن شد خانوم

نیم نگاهی سمتش انداختم. هیچ دوست نداشتم باهاش معاشرت کنم.

پرو پرو کنارم روی کاناپه جا گرفت.

_سلام

لبخند دختر کشی کج لبش نشاند. این مرد خدای تحت‌تاثیر قرار


دادن بود.

البته نه برای من...

_علیک سلام کم پیدایی؟

از این لحن خودمانی‌اش زیاد خوشم نیامد.

_باید جواب پس بدم.

لبخند از روی لبش رفت. کمی جابه‌جا شد و دوباره در جلد مغرورش فرو رفت.

می‌دانست که من هیچ وقت به او رو نمی‌دهم

_در نبودت من کلی پروژه‌های تپل گرفتم. هر چند اگه بودی هم رنگ اون پروژه‌ها رو نمی‌دیدی...

اعتماد به نفسی که این مرد داشت را اگر من داشتم. الان دنیا در دستم بود.

_خیلی خودت رو دست بالا میگیری. بپا یه وقت نخوری زمین

تک ابرویش را بالا انداخت و گفت:

_من همیشه در اوج می‌مونم مطمئن باش...

_خانم امینی رئیس گفتن برین اتاقشون

نگاهم را از سبحانی گرفتم و سرم را سمت خانم مهدویی چرخاندم.

مگر قرار نبود یک ساعت دیگر پیش آن مرد به ظاهر رئیس بروم؟ چی شد که بعد از نیم ساعت راضی به دیدنم شدند؟

به هر حال هرچه که بود خوشحال شدم. که مرا از دست معاشرت با این مرد نجات داد.

از روی کاناپه بلند شدم و رو به سبحانی گفتم:

_فعلا مهندس

ناراضی سری تکان داد و دستی به موهایش کشید.


تقه‌ای به در اتاق زدم و با شنیدن صدای بم مردانه‌ای که اجازه‌ی ورود را صادر کرد. وارد اتاق شدم.

نگاهم را دور تا دور اتاق بزرگ چرخاندم. همیشه وقتی پا به این اتاق می‌گذاشتم.

با دیدن دکوراسیون استخوانی رنگ و گلدان‌هایی که دور تا دور اتاق چیده شده بود به وجد می‌آمدم.و حس سر زندگی می‌گرفتم.

اما حالا تمام آن دکوراسیون روشن و خاص اتاق به رنگ قهوه‌ای سوخته در آمده بود. و خبری از آن گلدان‌های زیبا نبود.

سکوت عمیق اتاق، خوف انگیز و بوی غلیظ دود سیگار نفست را تنگ و تنگ تر می‌کرد.

چتد قدمی به جلو رفتم و نگاهم را سمت آن میز بزرگ معطوف کردم.

صندلی چرم چرخدارش به پشت نمایان بود. و همین باعث شده بود صورتش را نبینم.

کمی این پا و آن پا کردم. و به لبان خشک شده‌ام تکانی دادم:

romangram.com | @romangraam