#بازیچه
#بازیچه_پارت_256


وقتی چهره‌ی درهم و سکوتم را دید گفت:

_من راجب اینکه چقدر حضورت تو این شرکت مفیده، باهاشون صحبت کردم.

و فکر نکنم جای نگرانی باشه دخترم

نگاه قدردانم را بهش دوختم. فکر نکنم هیچ وقت رئیس خوبی مثل آن دوباره به پستم بخورد.

آقای سدیری چیزی از مردانگی کم نداشت.

_نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم.

خیلی خیلی ممنونم...

شما رئیس فوق‌العاده‌ای بودین کاش به این زودیا از پیشمون نمی‌رفتین

لبخند عمیقی روی لبانش نشاند و گفت:

_هر آدمی باید یه روز خودش رو بازنشست کنه. امروزم نوبت منه

ولی دخترم یادت نره که، زندگی خیلی کوتاهه از لحظه به لحظش لذت ببر...

نذار اون تو رو با مشکلات زمین بزنه، بلکه تو اون رو با غلبه به مشکلات شکست بده.

خسته چشمانم را روی هم فشردم. و شانه‌ام را به کابین آسانسور تکیه دادم.

بی خوابی دیشب، شدیدا روی چشمانم تاثیر گذاشته بود و سوزش دردناکی را بهم متحمل کرده بود.

نصیحت آقای سدیری بهم قدرت داده بود. قدرت روبه‌رو شدن با مشکلات را...

از کابین بیرون آمدم و با قدم هایی محکم گام برداشتم.


با نمایان شدنم پچ پچ ها شروع شد.

همان صبح که از خانه بیرون آمدم. با خودم عهد بستم که تا مدتی کر شوم. کور شوم و لال شوم...

بالاخره تا آخر عمر که نباید خودم را در اتاقم حبس می‌کردم. باید باهاش روبه‌رو می‌شدم.

هر کسی را که می‌دیدم با خوش رویی سلام می‌دادم. بعضی از نگاه ها بدبینانه و بعضی‌ها هم با ترحم بهم دوخته می‌شد.

بدون ایجاد تغییری در چهره‌ام، دسته‌ی کیفم را با با حرص فشردم. چقدر سخت بود تظاهر کردن...

تظاهر کردن به حال خوب...

چند نفس عمیق کشیدم تا خودم را کنترل کنم. تا با عصبانیت سر همه هوار نکشم.

تا نگویم چتونه تا حالا آدم ندیدین؟

میدانستم که حالا حالا ها سوژه‌ی دستشان بودم. و هیچ چیز به این آسانی‌ها تمام نمی‌شد.

به طرف میز منشی رفتم و رو به خانم مهدویی گفتم:

_سلام خسته نباشید.

میتونم با رئیس حرف بزنم؟

نیم نگاهی از پشت عینکش بهم انداخت. زن مسن و عصاقورت داده‌ای بود.

و تقریبا با هیچکس گرم نمی‌گرفت‌. همیشه و همیشه سرش به کار خودش گرم بود.

_باهاشون هماهنگ میکنم.

بعد از چند لحظه تلفن را برداشت و حضورم را اطلاع داد.

_باشه رئیس


نگاهش را با اکراه سمت من چرخاند و لب زد:

_الان کار دارن گفتن یک ساعت دیگه...

چشمانم با شنیدن این حرف گرد شد. یعنی یک ساعت تمام، من اینجا الاف می‌ماندم؟

_اما من خیلی کوتاه باهاشون‌حرف دارم.

مشغول جمع کردن برگه‌های روی میزش شد و گفت:

_چه ده دقیقه چه یه ساعت، دستور دستور ایشونه...


romangram.com | @romangraam