#بازیچه
#بازیچه_پارت_255


صدای حرف‌زدنشان از آشپزخانه به گوش می‌رسید. به آن سمت قدم برداشتم و در چهارچوب ظاهر شدم:


_سلام صبح بخیر

چشمان متعجب و چهره‌های سوالی‌شان را بهم دوختند. مادرم زودتر از همه به خودش آمد و گفت:

_صبح تو هم بخیر مادر، خیر باشه جایی میری؟

کیف و گوشی‌ام را روی کانتر گذاشتم. و با چند قدم تک صندلی خالی میز ناهار خوری را عقب کشیدم و لب زدم:

_آره اول با امیر می‌رم سمت ماشینم بع...

امیر حرفم را نصفه و نیمه قطع کرد و گفت:

_خودم ماشینت رو میارم تو استراحت کن

نگاهم را با خیرگی بهش دوختم. که سرش را به معنی چیه تکان داد:

_میزاری حرفم رو کامل کنم یانه؟ میخوام برگردم شرکت البته اگه اخراجم نکنند.

لقمه‌ی در دستش را به سمتم گرفت و پرسید:

_چه اصراریه حالا؟ چند روز دیگه هم استراحت می‌کردی. مطمئنم آقای سدیری تو رو از دست نمیده

_چه اصراریه که نیام؟ بعدشم، من طوریم نیست که استراحت کنم.

تک شانه‌اش را بالا انداخت و گفت:

_هر طور راحتی خواهر من...

بعد از خوردن صبحانه و خداحافظی از پدرم و مادرم از خانه بیرون آمدیم.

امیر پشت فرمان نشست و منم روی صندلی شاگرد جا خوش کردم.

گوشی به دست، مسیج ترانه را پاسخ می‌دادم که امیر سکوت


ماشین را شکست و پرسید:

_اگه یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟

سرم را سمتش چرخاندم و تا ته نگاهش را خواندم:

_اگه در مورد اونه آره...

حداقل یه امروز رو نمیخوام به اون فکر کنم.

_باشه

تا مقصد دیگر حرفی نزد و سوالی نپرسید.

ماشینم همان جای دیروزی پارک بود. از امیر جدا شدم و به سمت ماشینم رفتم.

پشت فرمان نشستم. و به سمت شرکت راندم.

ماشینم را در پارکینگ پارک کردم. و همانطور که به سمت آسانسور می‌رفتم.

آقای سدیری را دیدم.

به سمتش پا تند کردم و سد راهش شدم:

_سلام آقای سدیری باید باهاتون حرف بزنم.

با دیدن من انگار تعجب کرد ولی زود به خودش آمد و گفت:

_سلام دخترم چه عجب ما دیدیم شما رو

سرم را شرمگین پایین انداختم و لب زدم

_این چند وقت اتفاقات خوبی برام نیفتاد.

امروز اومدم راجب غیبت‌هام حرف بزنم و اینکه هنوز تو این شرکت جایی دارم یا نه؟

_دخترم دیگه نباید با من حرف بزنی امروز رئیس جدید اومده و بهتره با اون راجبش حرف بزنی

بر شانس بدم لعنت فرستادم. آقای سدیری را یه جور می‌توانستم مجاب کنم.


ولی رئیس جدید را چه می‌کردم.

romangram.com | @romangraam