#بازیچه
#بازیچه_پارت_254


مواخذه‌گر نگاهش را بهم دوخت. سیمین رو به امیر توپید:

_مگه نمیبینی حالش بده! تو هم هی سوال پیچش کن

حالا که همه اینجا بودند. و نگرانی از چهره‌هایشان می‌بارید. حقشان بود که حقیقت را بفهمند.

_کارن کیانه....

به یکباره سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد. همه شوکه شده به من زل زدند.

ترانه دستپاچه رو به همه گفت:


_حتما هذیون میگه...

چشمانم را محکم روی هم فشردم.و ولوم صدایم را کمی بالا بردم:

_هذیون نمی‌گم. امروز خودش بهم همه چیز و گفت.

_پس با اون بی‌ناموس قرار داشتی هاا؟

صدای فریادگونانه‌ی امیر در گوش‌هایم پیچید. و به سردرد دردناکم دامن زد.

پدرم که تا آن لحظه سکوت پیشه کرد بود با لحن گرفته‌ای گفت:

_بازم اون پسره‌ی بی آبرو با آبرومون بازی کرد!

چطور نفهمیدیم؟ چطور اون بی آبرو رو نشناختیم؟

خسته صورتم را روی بالشت فشردم. هیچی تقصیر کیان نبود. اون بی آبرو نبود.

این من بودم که با آبرویش بازی کردم. من احمق بودم که این نفرت و کینه را در قلبش کاشتم.

وحالا تقاصش را به بدترین نحوه پس داده بودم.

_بابا اون بی‌ابرو نیست. همش تقصیر من بود.

الان نمی‌تونم راجب گذشته حرف بزنم. کمی وقت میخوام تا تمام حقایق را بازوگو کنم.

میشه لطفا همگی تنهام بزارین...

سیمین و ترانه نگاه معنی‌داری بهم انداختند. اونا از همه چی خبر داشتند.

از همه‌ی اتفاقات...

همگی بدون اعتراض یا پرسیدن سوال دیگری به جز مادرم از اتاق خارج شدند.

_من نمیرم مادر، حالت اصلا خوب نیست.

به چهره‌ی چروکیده و خسته‌اش نگاهی انداختم و دستش را در


دستم گرفتم و گفتم:

_چیزی نیست حالم خوبه، بخوابم خوب میشم.

لطفا برو استراحت کن. به خاطر امروز عذر میخوام نباید نگرانتون می‌کردم.

با اینکه نارضایتی در چشمانش مشهود بود. اما حرف روی حرفم نیاورد و با بوسیدن پیشانی‌ام و توصیه‌های لازم از اتاق خارج شد.

آن شب را به سختی به صبح رساندم. ولی به خودم قول دادم که قوی باشم.

اگر کیان کمر به همت بسته بود تا مرا نابود کند. باید این آرزو را به دلش می‌گذاشتم.

من به همین راحتی‌ها از پای در نمی‌آمدم. من به همین راحتی‌ها شکست نمی‌خوردم.

باید به زندگی کردن ادامه می‌دادم. باید برای پیشرفتم به زندگی کردن ادامه می‌دادم.

و نمی‌گذاشتم هیچکس سد راهم شود حتی کیان...


رژ کم‌رنگم را روی لبم‌هایم کشیدم. و نگاه دیگری در آینه به خودم انداختم.

امروز تصمیم داشتم به شرکت برگردم.

هر چند که مطمئن نبودم. که باز هم در آن شرکت جایی داشتم یا نه؟

اما باید حسابی به آقای سدیری جواب پس می‌دادم.

گوشی و کیف دستی‌ام را برداشتم و از اتاقم خارج شدم.

romangram.com | @romangraam