#بازیچه
#بازیچه_پارت_253


ولوم صدای نگرانش را بالا برد و پرسید:

_کجایی قربونت برم؟ ما که از دلنگرانی مردیم...

دندانم هایم از سرما بهم برخورد می‌کرد. با این تفاوت که هوا گرم گرم بود.

_نمیدونم نمیدونم کجام

انگار پشت فرمان بود که سر کسی داد کشید:

_برو اون طرف بیشعور چرا خیابون رو بستی برو عجله دارم...

عصبانیتش کاملا مشهود بود

_افرا عزیزم لوکیشن بفرست.

بفرست تا بیام دنبالت...

تماس را قطع کردم و لوکیشن مکانی که بودم را برای امیر فرستادم.

با پاهایی بی‌جان لبه‌ی جوب نشستم و سرم را بین دستانم گرفتم.


(کارن)

دستانم را دور فرمان چفت کردم. و نگاهم را به دختر شکسته‌ و داغون آن طرف خیابان دوختم.

دختره‌ی احمق هیچ درکی از موقعیتش نداشت. قدم زدن آن هم تا این موقع شب!

بعد از اینکه از کافه بیرون آمدم. و پشت فرمان نشستم. کمی منتظر ماندم تا از آنجا خارج شود.

تاخیالم راحت شود که به خانه بر می‌گردد. ولی دختره‌ی عقل کل با اینکه با ماشینش آمده بود.

قدم زدن در کوچه و خیابان را ترجیح داده بود. می‌دانستم که حالش هیچ خوب نبود.

شوکه شده بود و انگار با خلوتش داشت چیزهایی که شنیده و دیده بود را هضم می‌کرد.

باید حقیقت را می‌فهمید. یک ماه سردرگمی زمان کمی نبود. باید می‌فهمید که من عوضی نیستم.

باید می‌فهمید که من فقط تقاص کار، سالها پیشش را ازش گرفتم. هر چند که هنوز زود بود برای تقاص پس دادن...

خسته سرم را روی فرمان گذاشتم و چشمانم را بستم. من اینجا چیکار می‌کردم؟

مگر همین را نمی‌خواستم! با خودم چند چند بودم.

بازدمم را عمیق بیرون دادم. و نگاهم را بالا کشیدم.

بعد از یه ربع چراغ ماشینی خیابان تقریبا تاریک را روشن کرد و جلوی افرا ترمز زد.

چشمانم را ریز کردم و با دیدن امیر نفس آسوده‌ای کشیدم.

کمی سرم را خم کردم تا دیده نشوم. به محض رفتنشان کلافه


استارت زدم.

و ماشینم را روشن کردم. پایم را روی پدال گاز گذاشتم و به سمت خانه‌ام راندم....


(افرا)

پتو را دور خودم پیچانده بودم. شدیدا تب و لرز کرده بودم. مادرم کنارم تختم نشسته بود.

و با نگرانی حوله‌ی خیس را روی پیشانی‌ام گذاشته بود.

_بهتره بریم دکتر، حالت اصلا خوب نیست افرا

نگاهم را سمت امیر چرخاندم و گفتم:

_نه خوبم

چهره‌های نگران همه را از سر گذراندم. ترانه قدمی به جلو آمد و لب زد:

_افرا لجبازی رو بزار کنار، بلند شو بریم دکتر

امیر کلافه چنگی به موهایش زد و غرغر کنان پرسید:

_کجا بودی که حال و روزت اینه؟ نکنه اون مردک عوضی

رو دیدی؟

romangram.com | @romangraam