#بازیچه
#بازیچه_پارت_252
_تو مریضی؟ تو آخه چته دختر؟ هاا
چند لاخ از موهای سرکشم را که، با سماجت روی صورتم نشسته بود.
پشت گوشم فرستادم و لب زدم:
_حق نداری بهم توهین کنی. بفهم چی داری میگی
چینی به چهرهاش داد و سرش را خم کرد و لبهایش را به گوشم چسباند و پچ زد:
_من آرمان نیستم. که جا بزنم.
من کیانم...
تو هم دو هفته دیگه خانومم میشی، میشی رو تخم دوتا چشمام، تاج سرم میشی
حرفهای الانتو میزارم پای دلخوریت...
با لجبازی تمام خندهی صدا داری به گفتههایش کردم و متقابلا سرم را کج کردم و کنار گوشش زمزمه کردم:
_آقا کیان، ازدواج زوری نمیشه...
من نمیخوامت بکش از ما بیرون
دستش را سمت گونهی سرخ شده از خشمم برد و نوازش وار گونهام را لمس کرد:
_تو نمیدونی چقدر دوستت دارم. نمیدونی چقدر میپرستمت...
تو مال من میشی
دستوری حرف زدنش حرصم را در میآورد. کمی عقب کشیدم و دستش را پس زدم.
_مطمئن باش همچین چیزی نمیشه...
تلخندی زد و دستش را که روی هوا مانده بود. پایین آورد و
نگاهش را به اطراف دوخت:
_میدونی که این دفعه به این آسونی نیست. این دفعه نمیتونی جا بزنی.
من دوستت دارم. و هرگز نمیزارم چنین اتفاقی بیوفته، هرگز نمیذارم اون فکر بچهگانهای که تو سرت هست رو عملی کنه...
الانم دوتامون خستهایم بهتره برگردیم عمارت...
آن روز فهمیدم که کیان به این آسانی ها ول کن ماجرا نیست. پس خودم دست به کار شدم.
و نقشهای کشیدم که او را به مرز نابودی کشاند.
نقشهای که او بعد از گذشت چندین سال، حالا تقاصش را از من پس گرفته بود.
و میدانستم که به این زودی ها دست از عذاب دادن من بر نخواد داشت.
نگاهم را به دور و اطراف چرخاندم. شب شده بود و از اعماق وجودم میلرزیدم.
گوشیام مدام و یکسره زنگ میخورد. گیج و منگ بودم.
بالاخره بعد از چند دقیقه صدای آزار دهندهی زنگ گوشیام خفه شد.
دوباره نگاهم را چرخاندم. همه جا خلوت خلوت بود. مگر کجا بودم؟ یا چه ساعتی بود؟
ظلمت شب ترس بدی به جانم انداخته بود. پاهایم دیگر نای راه رفتن نداشت.
معدهام از گرسنگی به سوزش افتاده بود. صبحانه نخورده از خانه بیرون آمده بودم.
و حالا باید دردش را تحمل میکردم.
نگاهی به صفحهی گوشیام انداختم. مغزم سوت کشید. ساعت یازده نیمه شب بود.
و صد و پنجاه تماس از دست رفته از امیر و پدر و مادرم و ترانه و سیمین داشتم.
یعنی از ظهر تا به حال فقط و فقط قدم میزدم؟ ذهنم انگار قفل کرده بود.
صدای گوشیام دوباره بلند شد. با دستان بیرمقم صفحه را لمس کردم و گرفته جواب دادم:
_امیر
romangram.com | @romangraam