#بازیچه
#بازیچه_پارت_251
با یه معذرت خواهی آبروی من برمیگرده؟ نه نه...
سکوت پیشه کرده بود و با چشمانی که حالا سرخ سرخ شبیه به کاسهی خون شده بود.
نگاهم میکرد. سکوتش به مزاقم خوش نیامد. پس بدون توجه به حال داغونش ادامه دادم:
_این همه تو منو پس زدی، حالا نوبت منه
کیان نژادی پسر محبوب و محجوب دانشگاه حالا من تو رو نمیخوام.
حالا این منم که پست میزنم.
دستان لرزانش را درهم قلاب کرد.
انگار نفس کم آورده بود که دست به سمت پیراهن سادهی مردانهاش برد و چند دکمهی اول پیراهنش را باز کرد.
_فقط و فقط به خاطر اینکه انتقام اون روز و بگیری، برای شکل گیری این رابطه پافشاری کردی؟
یعنی اینقدر کینه هستی؟
ولوم صدای دورگه شدهاش را که نشان از بغض خفهاش میداد را کمی بالا برد و ادامه داد:
_مادرم من از چند هفتست با اون قلب مریضش با اینکه هیجان زیادی براش خوب نیست.
ذوق زدست، خوشحاله روی پاش بند نمیشه...
میگه بعد از سر و سامون گرفتنت. دیگه آرزویی تو این دنیا ندارم و با خیال راحت میتونم به خواب ابدی برم.
تو میدونی حالش این روزا خوب نیست و میخوای این خواسته رو به دلش بزاری؟
میخوای چشم به راه از این دنیا بره؟ یعنی تا این حد میتونی بد باشی افرا؟
سرم را پایین انداختم. حرفهایش عجیب تحت تاثیر قرارم داده بود.
اما اون میخواست. سو استفاده کند. میدانستم که اوضاع خاله عالیه رو به بهبود بود.
میخواست اینطور مرا از تصمیمم برگرداند و خودش را تبرئه کند.
_بهانهی خاله عالیه رو نیار. خودم از دکتر شنیدم که موقعیتش رو به بهبوده
من از تصمیمم بر نمیگردم.
دوست داشتن زوری که نمیشه! میشه...
عصبی و خشمگین از روی نیمکت بلند شد. چند قدم ازم فاصله گرفت.
مدام دستش را پشت گردنش میکشید.
حالش دگرگون بود. از بیرحمیام عذاب میکشیدم.
من هم وقتی این حالش را میدیدم.
عذاب میکشیدم. برای من هم آسان نبود.
اما قبول کردن کیان فقط و فقط توهین به خودم بودم.
توهین به شخصیت و غرور له شدهام...
توهین به باور و قلب ترک خوردهام...
بعد از تقریبا ده دقیقه با قدمهایی سست به سمتم آمد.
میدانستم کمی ازم فاصله گرفته بود تا آرام شود.
تا چارهای برای این لجبازی من پیدا کند.
_تو مشکلت دانشگاهه، مشکلت آبروته؟
باشه، من درستش میکنم. جوری درستش میکنم که آوازهی عشقمون همه جا بپیچه...
دیگه چی؟
متقابلا از روی نیمکت بلند شدم و روبهرویش قرار گرفتم:
_نمیخوامت کیان
نمیخوام درستش کنی، فقط ازت میخوام تمومش کنیم.... لطفا
romangram.com | @romangraam