#بازیچه
#بازیچه_پارت_250
اونم به بدترین شکل تو دانشگاه...
وقتی سکوتم را دید دوباره پرسید:
_چیزی میخوری برات بگیرم؟
دهانم خشک شده بود. و از استرس حالت تهوع گرفته بودم.
به لبان خشک شدهام تکانی دادم و گفتم:
_آره یه آب معدنی لطفا
سر تکان داد و با باشهی کوتاهی به سمت دکهی آن طرف خیابان رفت.
کلافه دستی به صورتم کشیدم. باید میگفتم. باید همین الان این رابطه را تمام میکردم.
من نمیتوانستم ادامهاش بدهم.
نمیدونستم دقیقا با خودم چند چندم؟ نمیدونستم کجای کارم...
فقط جا زده بودم. بدم جا زده بودم.
بعد از اتفاق آرمان همه و همه روی من حساس شده بودند.
وحالا بازهم میخواستم خرابش کنم.
اما این دفعه مطمئن بودم باهام مثل قبل برخورد نمیکردند.
این دفعه همه چیز سختتر از قبل بود.
قلوپی از آب معدنی در دستم نوشیدم و گفتم:
_کیان حرف بزنیم؟
نگاهش را از اطراف گرفت و پرسشی بهم دوخت:
_در چه مورد گلم
بطری آب را در دستم فشردم. و دم عمیقی گرفتم و توضیح دادم:
_راستش خیلی وقت بود که میخواستم باهات صحبت کنم. اون روز تو پارک رو یادته؟
اون روز میخواستم در موردش حرف بزنم.
اما تو بدون مشورت با من با مادرت حرف زده بودی و بعدشم که قرار خاستگاری...
حرفم را نصفه و نیمه قطع کرد و گفت:
_گلم میشه بری سر اصل مطلب؟
از اینکه یه ذره صبر نداشت. حرفم را تمام کنم کفری شدم و بدون مقدمه لب زدم:
_من میخوام تمومش کنم. من دوستت ندارم کیان...
مات شده، تیلههای براقش که رفته رفته کدرتر میشدند را بهم دوخت و تک خندهی کرد و گفت:
_افرا شوخی میکنی دیگه مگه نه؟
با بی رحمی تمام پارویپا انداختم و به چهرهی جدیام اشاره کردم و لب زدم:
_به من میخوره شوخی کنم؟
گر گرفته دستی به صورتش کشید و پرسید:
_من کاری کردم؟
اگه بخاطر حلقه ناراحتی، باشه الان میریم همونی رو که تو میخوای میگیریم.
نیشخند صداداری زدم و به حال دگرگون شدهاش چشم دوختم.
حال امروزش دقیقا حال یک ماه پیش من بود. همان روزهایی که دنبالش میدویدم و او نادیدهام میگرفت:
_الان از خودت میپرسی؟ مسئلهی من حلقه و این چیزا نیست...
یک ماه پیش رو یادته!
یادته چطور خوردم کردی. یادته چطور جلوی همهی بچههای دانشگاه غرورم رو له کردی!
اومدی پیشم و ازم معذرت خواهی کردی. اما بازم همون شب قلبم رو شکستی...
romangram.com | @romangraam