#بازیچه
#بازیچه_پارت_249

و بعد از چند جلسه خاستگاری برنامه‌ی عقد و عروسی را چیدند.

هنوز گیج بودم. هنوز سردرگم بودم. نمیفهمیدم باید چیکار کنم! فقط و فقط دوست داشتم خلاص شوم.

می‌ترسیدم.

هنوز هیچی نشده بود می‌ترسیدم. از زندگی مشترک، می ترسیدم.

از سختی‌های راهش می‌ترسیدم. از کنار کیان بودن می‌ترسیدم. همش فکر می‌کردم اون به من علاقه‌ای ندارد.

همش فکر می‌کردم. این من بودم که اصرار کردم. پافشاری کردم. به بودنش به داشتنش و حالا...

_اینم باکس حلقه‌هامون در چه سطحی مد نظرتونه؟

از فکر بیرون آمدم. و نگاهم را روی حلقه‌ها نشاندم.

از لج دست روی حلقه‌ی گران قیمتی گذاشتم و گفتم:


_کیان به نظرت این قشنگه؟

نگاه کلافه‌اش را به حلقه دوخت. می‌دانستم که توان خریدن این حلقه را ندارم.

و حقیقتا خودم هم، این حلقه را دوست نداشتم. اما باید قبل از همه چی تمامش می‌کردم.

من فقط و فقط دوهفته بیشتر فرصت نداشتم.

البته هنوز هم نمی‌دانستم چه کاری درسته و چه کاری غلط...

خودم را درک نمی‌کردم.

حس میکردم به مریضی چیزی دچارم، آرمان را پس زدم به خاطر کیان و حالا کیان را هم نمی‌خواستم.

انگار کنترل احساساتم از دستم خارج شده بود. و دلهرگی و ترس بدی به جانم رخنه کرده بود.

_عزیزم راستش اون حلقه خیلی گرون قیمته، تو این وضعیت توان خریدشو ندارم.

دست به سمت حلقه‌ی ظریف و خوشگلی برد و پرسید

_نظرت در مورد این یکی چیه؟

با اینکه حلقه را خیلی خیلی پسندیده بودم. اما لج کرده چهره‌ام را درهم کردم و تلخ لب زدم:

_این حلقه انتخاب من نیست.

اما خب مگه، چاره‌ی دیگه‌ای هم جز قبول کردنش دارم؟ باشه

شرمندگی در چهره‌اش نمایان شد. دستم را بند دستش کرد و گفت

_گلم مطمئن باش وضعم که یکم خوب بشه، میایم و گرون ترین حلقه رو برات میخرم.

_منظورت صد سال دیگست؟

بازدمش را عمیق بیرون داد و دستی پشت گردنش کشید.


میدانستم از اینکه تحقیرش کنم متنفر بود.

اما با این حال خودش را کنترل کرد و با لحن گرفته‌ای لب زد:

_نه بهت قول میدم به همین زودی...

حرف دیگری نزدم و از قصد نگاهم را بند حلقه‌های گران قیمت کردم.

بعد از خرید حلقه، به سمت پاساژ همان دور و اطرف رفتیم و بیشتر خرید های عروسی‌مان را انجام دادیم.


با دستانی پر از پاساژ بیرون آمدیم. و به سمت فضای سبز روبه‌روی پاساژ رفتیم تا کمی خستگی در کنیم.

روی تک نیمکت آن محوطه نشستیم. خورشید نم نمک داشت غروب می‌کرد.

آنقدر که راه رفته بودم. پاهایم گز گز می‌کرد. با خودم در جنگ بودم.

دلم هم می‌خواست بحث را باز کنم و هم نمی‌خواست...

_خسته شدی عزیزم؟

سرم را سمتش چرخاندم. کیان با همه فرق داشت. اون بی منت مهربانی می‌کرد. بی منت به همه کمک می‌کرد‌. بی منت عشق می‌ورزید.

و حالا با همه‌ی این صفات خوب می‌خواستم پسش بزنم. اما مگه اون اینکارو نکرد؟


romangram.com | @romangraam