#بازیچه
#بازیچه_پارت_248
خیلی برام مهمه که دیر نرسم.
از اینکه حتی ذرهای بهم اهمیت نمیداد. عصبی شدم:
_پس چرا اومدی سر قرار؟ تو دانشگاهم که باهام مثل غریبهها رفتار میکنی
الانم که هنوز نیومده میخوای بری
ابروهایش را بالا انداخت و چشمک ریزی حوالهی چهرهی برافروختهام کرد و گفت:
_یه خبر خوب برات دارم. که مطمئنم تمام دلخوریات رو از بین میبره...
کنجکاو شده اخمانم را باز کردم و پرسیدم:
_چه خبری؟
لبخند عمیقی روی لبانش نشاند و دستش را به طرف مقنعهام برد و موهای سرکشم را به داخل فرستاد:
_مادرم با مادرت راجبمون حرف زده و خاستگاری کرده
رنگم به وضوح پرید. و چشمانم ناباور گرد شد.
باورم نمیشد کیان بدون مشورت کردن با من، در مورد رابطهمان با خاله عالیه صحبت کرده باشد:
_کیان تو در مورد رابطمون با مادرت صحبت کردی؟
سرش را به معنی تایید حرفم تکان داد.
گند زده بودم. به معنای واقعی گند زده بودم.
حالا چطور باید جمعش میکردم. وایی خدا کارم تمام بود.
_چرا همچین کاری کردی؟ قبلش نباید باهام مشورت میکردی؟
ابروهای موربش را بهم نزدیک کرد و لب زد:
_چرا نباید این کارو میکردم؟ تا ابد که نمیتونیم با هم تو رابطه بمونیم.
بهتره که هر چه زودتر رابطمون رو رسمی کنیم.
دستانم را با عصبانیت مشت کردم. نباید این اتفاق میافتاد.
نباید حالا که میخواستم همه چی را تمام کنم این اتفاق میافتاد:
_کار خیلی اشتباهی کردی.
یعنی چی رابطمون رو رسمی کنیم. ما که هنوز خوب همو نشناختیم.
کلافه موهایش را چنگ زد و با چهرهای درهم گفت:
_افرا لطفا بهانهی الکی نیار.
امشب با مادر و پدرت حرف بزن
از اینکه اینجور دستوری حرف میزد لجم گرفته بود;
_نخیر من همچین کاری نمیکنم.
بهتره که رابطمون رو تمو...
حرفم را قطع کرد و با همان چهرهی اخم آلود جدیاش لب زد:
_افرا من مسخرهی تو نیستم. با پدر و مادرت حرف بزن.
وگرنه خودم شخصا با پدرت حرف میزنم.
درمانده لعنتی زیر لب گفتم.
حالا باید چیکار میکردم؟ چطور خودم را خلاص میکردم؟
****
اصلا نفهمیدم چطور گذشت.
نفهمیدم چطور پدرم و از جمله پدربزرگم راضی به این ازدواج شدند.
ولی وقتی به خودم آمدم که، تمام قرار مدارا گذاشته شد.
romangram.com | @romangraam