#بازیچه
#بازیچه_پارت_247
چند قدم جلوتر آمد و روبهرویم با کمترین فاصله ایستاد.
پیاده رو سفید سفید شده بود.
_من خیلی بیشتر از خیلی دوستت دارم. میخوام که تا آخر عمر با هم باشیم.
لبخند شیطانی روی لبم نشاندم و دستم را از جیب پالتویم بیرون آوردم و پرو پرو دستش را گرفتم.
شبیه برقزده ها سعی کرد عقب بکشد:
_ما نامحرمیم
انگشتانم را سفتتر دور دستش پیچاندم و لب زدم:
_از نظر من، وقتی دو نفر قلبهاشون اسیر همه، از هر محرمی به هم محرم ترن...
بدنم را به سکوی سنگی تکیه داده بودم و نگاهم را به بچههای قد و نیم قدی که به دور از همهی مشکلات و سختی ها با شوق و ذوق فراوان به بازی درون این پارک کوچک دل خوش کرده بودند.
دوخته بودم.
یک ماه از رابطهی من با کیان میگذشت.
تو این یک ماه آنچنان رابطهی عاشقانهای نداشتیم.
کیان را کمتر از قبل میدیدم. او همهی فکر و ذهنش درس خواندن بود.
مخصوصا این ترم که ترم آخرش بود.
خب منم زیاد اصرار نمیکردم. من فقط و فقط به خاطر اینکه کمی حالش را بگیرم.
برای شکل گیری این رابطه پافشاری کرده بودم. و حالا حس میکردم باید تمامش کنم.
حس میکردم باید به این رابطهی مسخره پایان میدادم.
خب بعضی اوقات برای به دست آوردن یه فرد، برای به دست آوردن آن عشقی که در قلبت رخنه کرده. با تمام توانت با کل دنیا میجنگی...
اما فقط با یه اتفاق با یه دلشکستگی کوچک، ازش دلزده میشوی
و تمام آن عشق آتشین را در قلبت سرکوب میکنی.
سرنوشت تلخ منم اینگونه رقم خورد.
خب من کیان را خیلی خیلی دوست داشتم. اما او خرابش کرد.
و حتی تلاشی هم برای درست کردنش نکرد.
وقتی در دانشگاه با هم روبهرو میشویم.
بی تفاوت مثل غریبهها بدون کوچک ترین توجه، از کنارم میگذرد.
هنوزم که هنوز بود. همه به خاطر آن اتفاق مسخرهام میکنند.
سوژهی دست این و آن شدم.
_سلام
چشمانم را باز و بسته میکنم و افکارم را پس میزنم:
_سلام
شاخه گل رز صورتی در دستش را سمتم میگیرد:
_این برای توئه
دست دراز میکنم و شاخه گل را ازش میگیرم.
_ممنون
با نگاهی تیز چهرهام را رصد میکند:
_حس میکنم امروز گرفتهای؟
دستم را بند گلبرگ های گل میکنم. تاب نگاه کردن در چشمانش را نداشتم.
_باید با هم حرف بزنیم. کلاس نداری؟
به ساعت مچی در دستش نگاه کرد و گفت:
_امروز نه، امروز با استاد کریمی هماهنگ کردم که برم سر پروژهی شهرکش...
romangram.com | @romangraam