#بازیچه
#بازیچه_پارت_246


خسته چشمانم را روی هم گذاشتم.

کلافه شده بودم. اتوبوس همش ایستگاه به ایستگاه می‌ایستاد.

و هر چند نفر آدم را سوار می‌کرد. تا جایی که دیگر داشت تقریبا منفجر می‌شد.

_من چند ایستگاه دیگه پیاده میشم.


میخوام برم کتابخونه تو میای؟

بدون آنکه چشمانم را باز کنم جواب دادم:

_نه من مزاحمم، میرم خونه

_هر طور راحتی، ولی بلدی کدوم ایستگاه پیاده بشی؟

از این جواب‌های حق به جانبش دندان‌هایم را روی هم ساییدم.

دیگر تحمل بی محلی هایش را نداشتم.

اتوبوس ایستاد. کوله‌ام را برداشتم و گفتم:

_بلند شو میخوام پیاده بشم.

همانطور که از روی صندلی بلند می‌شد گفت:

_اما هنوز نرسیدیم که...

کوله‌ام را روی دوشم جابه‌جا کردم و گفتم:

_واقعا برات متاسفم

به سختی از اتوبوس خارج شدم.

هوا آنقدر آن داخل خفه بود که به محض پیاده شدنم نفس عمیقی کشیدم.

برف همچنان با قدرت می‌بارید.

نگاهم را به اطراف دوختم. بهتر بود هر چه سریع تر یه تاکسی بگیرم و به خانه برگردم.

_چرا اینقدر بچه‌بازی در میاری؟

سرم را سمتش چرخاندم.

این کی از اتوبوس پیاده شده بود که من نفهمیدم؟

بی توجه به حرفش، به سمت پیاده رو قدم برداشتم.

حضورش را پشت سرم با قدم‌هایی با فاصله حس می‌کردم. و یه جورایی دلگرم بودم.

دلگرم به بودنش، به امنیت کنارش...


_اگه بگم باشه چی...

ایستادم و به سمتش چرخیدم و سردرگم پرسیدم:

_چی باشه؟

چشمان دریایی‌اش را ازم دزدید و با صورتی سرخ شده از شرم گفت:

_که من و تو با هم باشیم

تک ابرویم را بالا انداختم. دوست داشتم بیشتر اذیتش کنم.

بالاخره توپ تو زمین من افتاده بود.

و حالا نوبت من بود.

_متوجه نمی‌شم؟

کلافه نگاهش را بالا کشید و به چهره‌ی خندانم زل زد.

_اذیت نکن...

تصنعی اخم در هم کشیدم و لب زدم:

_اذیت نمی‌کنم...


romangram.com | @romangraam