#بازیچه
#بازیچه_پارت_245
_لازمه نکرده من برات میزنم
اتوبوس بعد از چند دقیقه شلوغ شلوغ شد.
به سمت قسمت مردانه که خلوت تر بودم رفتم و روی یکی از صندلیهای دونفره نشستم.
کیان بالا سرم ایستاد و گفت:
_چرا اینجا نشستی؟ اینجا قسمت مردانست برو اونطرف
نیم نگاهی به قسمت زنانه انداختم و حق به جانب لب زدم:
_نمیرم. مگه نمیبینی چقدر شلوغه؟
حرص خورده دستی به صورتش کشید و گفت:
_اگه نری یه مرد میاد کنارت میشینه
شانهام را بالا انداختم و به خودش اشاره کردم.
_پس بیا خودت کنارم بشین، تا کسی نیومده...
بدون اعتراض یا حرف دیگری کنارم نشست.
نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم.
بعد از چند ثانیه، با حس سنگینی نگاهش به سمتش برگشتم:
_چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟
خب این اصلا منصفانه نیست. وقتی اون طرف اینقدر شلوغه، خب بیان این طرف... مگه چی میشه؟
به اجبار جلوی خندهاش را گرفته بود.
_بله بله صحیح
اما قانونه
چشمانم را شیطون در حدقه میچرخانم:
_خب قانونم برای شکستنه دیگه...
دستانش را تسلیم وار بالا برد و گفت:
_من از پس تو بر نمیام
سکوت کرده نگاهش را نقطهی نامعلومی دوخت. حالا که این موقعیت گیرم آمده بود. نباید از دستش میدادم.
_همیشه برای اومدن اتوبوس اینقدر علاف میشی؟
نگاهش را سمتم چرخاند و جواب داد:
_بعضی اوقات آره، بعضی اوقاتم نه
اما حقیقتا وقتایی که دیرت شده باید بیشتر از هر روزی علافش بمونی...
لبخند کم رنگی زینت لبهایم کردم. و برای ادامه پیدا کردن این معاشرت پرسیدم:
_چرا بر نمیگردی عمارت؟
دست به سمت کلاه بافتش برد و آن را از روی سرش کند.
و دستی در موهای لختش کشید و گفت:
_خوابگاه راحتم
_اما الان دیگه، آرمان نیست. که بخوای از دستش فراری باشی
بدون نگاه کردن بهم لب زد:
_اما تو هستی...
دم عمیقی گرفتم تا خودم را کنترل کنم. بعضی حرفهایش درد داشت.
_میدونستی اینقدر رک بودنم اصلا خوب نیست. چون باعث میشی قلب یه آدم واقعا بشکنه...
دلخور شده نگاهم را از پنجرهی بخار گرفته معطوف خیابان یخ زده و برفی کردم.
انگار سکوتم خیلی خوشحالش کرده بود که حتی یه عذر خواهی یا دلجویی کوچک ازم نکرد.
romangram.com | @romangraam