#بازیچه
#بازیچه_پارت_244
اما کیان به این آسانیها قبولم نمیکرد.و مرا به شک میانداخت.
از نظر خودم او هیچ علاقهای بهم نداشت.
مگر میشد عاشق کسی باشی و نادیدهاش بگیری؟ بهش بیعتنا باشی؟
بالاخره بعد از پافشاریهای فراوان در یک روز سرد برفی توانستم. بالاخره شد.
و اینبار نوبت من بود. اینار گردونک در دستان من بود.
***
برف با شدت میبارید.
دستانم را در جیب پالتویم چپانده بودم. و زل زده کیان را میپاییدم.
تقریبا یه ربعی بود که در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده بودیم.
اما هنوز خبری از اتوبوس نبود.
از سرما منجمد شده بودم. این چه وضعش بود دیگر!
برای اولین بار بود که میخواستم اتوبوس سوار شوم.
همیشه رفت و آمدم به دانشگاه با تاکسی بود و بعضی اوقاتم با ترانه
کیان مثلا نامحسوس بهم نگاه میکرد.
و تا اینکه میخواستم مچش را بگیرم. سرش را به آن طرف میچرخاند.
بعد از چند دقیقه بالاخره طاقت نیاورد و به سمتم آمد و کنارم ایستاد:
_شرط میبندم که، اولین باره اینجور بی طاقت منتظر اتوبوس ایستادی؟
لبان ترک خوردهام را تر کردم و گفتم:
_آره خب اولین باره
اما مهم اینه که جا نزدم
کلاه بافت مشکی سادهاش را روی سرش مرتب کرد و دستانش را در جیب کاپشن نه چندان گرم و تقریبا کهنهاش چپاند و لب زد:
_اصرارت برای این رابطه رو نمیفهمم.
تو لایق بهترینایی،
نه منی که بعضی اوقات پول شارژ کردن کارت همین اتوبوسم ندارم.
بینی کیپ شدهام را بالا کشیدم و صادقانه لب زدم:
_اما دل من فقط و فقط بند تیلههای آبی یه نفره نه اون بهترینا...
بازدمش را عمیق بیرون داد که شبیه به بخار از دهانش خارج شد:
_دست برنمیداری نه؟
ابروهایم را بالا انداختم و نچی زیر لب گفتم.
سری به چپ و راست به معنای تاسف برایم تکان داد و نگاهش را به روبهرو دوخت.
از اینکه آنطور مرا پس میزد. حرصم میگرفت. من به خاطر زیبایی که از نظر بقیه داشتم.
همیشه و همیشه در مرکز توجه بودم.
اما برایم خیلی سنگین بود که کسی که دوستش دارم.
مرا نمیخواست و هزار جور بهانهی الکی جور میکرد.
_اتوبوس اومد.
بدو زود سوار شیم تا نرفته
پشت سر کیان به راه افتادم. کیف پولم را برداشتم و پرسیدم:
_باید به کی پول بدم! به راننده؟
تک خندهی کرد و کارتی شبیه به کارت پول در آورد و گفت:
romangram.com | @romangraam