#بازیچه
#بازیچه_پارت_243


_چی گفتی؟

رو‌به‌رویم با کمترین فاصله قرار گرفت و گفت:

_من دوستت دارم.

از همون روزای اولی که به این عمارت اومدم بهت دل بستم.

پس چرا؟ پس چرا اونقدر باهام سرد رفتار می‌کرد‌.

چرا جوری نادیده‌ام می‌گرفت که انگار اصلا وجود نداشتم.

_پس چرا نادیدم می‌گرفتی؟

با دلنگرانی نگاهش را سمت عمارت چرخاند و جواب داد:

_چون تو نامزد داشتی.

از روزی که فهمیدم آرمان نامزدته، با خودم قسم خوردم که دیگه هیچ وقت نزدیکت نشم.

اما حالا

مشتاق و منتظر به لبانش چشم دوختم

_اما حالا با این وجود که دوتامون بهم علاقه داریم. بازم نمیشه

من و تو خیلی با هم فرق داریم.

مطمئنم پدرت هیچ وقت با ازدواج ما موافقت نمیکنه...

برق چشمانم به یکباره از بین رفت و چهره‌ی خندانم درهم شد:

_بهانه نیار

اگه یه حرفی رو میزنی پاش بمون، منو میخوای یا نه؟

کلافه دستی به صورتش کشید و دم عمیقی گرفت

_دوست دارم.

اما نمی‌تونم بهت قول بدم که خوشبختت می‌کنم.

تو که اوضاع منو میبینی


درست بود که اوضاع درست و حسابی نداشتند. اما اگر واقعا می‌خواستیم.

می‌توانستیم باهم درستش کنیم. مطمئن بودم که شدنی بود.

_ما همو داریم. با عشقمون می‌تونیم از این اوضاع عبور کنیم.

کمی ازم فاصله گرفت و ناامیدانه سرش را به چپ و راست تکان داد:

_تو نوه‌ی حاج فتاحی، میدونم که تا حالا آب تو دلت تکون نخورده

تو نمیتونی با من تو یه خونه‌ی پنجاه متری زندگی کنی

تو نمیتونی با یه دست لباس تا سال بعدی سر کنی

تو همه چی برات فراهمه، هیچی با دوست داشتن درست نمیشه...

ملتمسانه و عاجزانه نالیدم:

_ببین من دوستت دارم. عاشقتم

میتونم تحمل کنم. مطمئن باش با هم می‌سازیم زندگی مون رو...

عصبانی شده قدم به قدم ازم دور شد و با لحن محکمی گفت؛

_نمیشه

بیخیالش شو، بیخیال من شو... لطفااا

آن شب برای بار دوم هم پس زده شدم. برای بار دوم هم قلبم شکست.

آن شب مصمم شدم که بد حالش را بگیرم.

فردای آن روز و فردا های دیگر هم تلاش کردم.

تلاش کردم برای کمی نزدیکی...

romangram.com | @romangraam