#بازیچه
#بازیچه_پارت_242
سرم را سمتش چرخاندم و رو به چهرهی متعجبش لب زدم:
_نگو که نمیدونی، نگو که خبر نداری؟
دستان کبود شدهاش را بهم مالوند تا کمی گرم شود.
_باور کن نمیدونستم.
چرا چرا همچین کاری کردی؟
_به خاطر تو...
خیره بهم زل زد. رفته رفته اخمانش را درهم کشید و گفت:
_به خاطر من؟
بس کن...
من و تو هیچوقت ما نمیشیم. من و تو زمین تا آسمون با هم فاصله داریم.
لبان ترک خوردهام را تر کردم:
_چرا ما نشیم.
مگه تو چته؟ منظورت فقط فاصلهی طبقاتیه....
نیشخندی به رویم زد و کلافه دستی در موهایش کشید:
_آرمان به این سادگی ها پا پس نمیکشه
اون تو رو خیلی دوست داره
_اون برای همیشه رفت آلمان
سر این قضیه، رابطهی پدرم و عمم به هم خورد. الان یه ماهی
هست از عمارت رفتن
خاله عالیه در این باره بهت چیزی نگفته؟
شوکه شده زیر لب نه گفت و به فکر فرو رفت.
درست بود که من هیچ علاقهای به آرمان نداشتم. اما وقتی او نامزدم بود.
هیچ وقت همچین جسارتی را نمیکردم. هیچ وقت به خودم اجازه نمیدادم.
به کیان ابراز علاقه کنم.
من خیانکار نبودم. فقط به اشتباهی رابطهام را با آرمان کش داده بودم.
آن هم فقط و فقط به اصرار خانواده و پدر بزرگم
_یعنی الان همه چی تموم شده؟
از اینکه باورم نداشت. عصبانی شدم. نگاه غضبناکم را حوالهاش کردم و گفتم:
_به نظرت اگه همچین چیزی نبود من به تو ابراز علاقه میکردم؟
از لبهی استخر بلند شدم و بیتوجه بهش قدمهایم را سمت عمارت برداشتم.
با دو خودش را بهم رساند و صد راهم شد.
_من همچین فکری نکردم.
سوز بدی به تنم نشست. دستانم را دور خودم حلقه کردم و گفتم:
_تو بهم اعتماد نداری.
فراموشش کن... فراموش کن که من دوستت دارم.
نگاهش را خیره به چشمانم دوخت و بیهوا لب زد:
_اما نمیتونم. چون منم خیلی خیلی دوستت دارم
تمام آن سوز سرما از بین رفت و گرما به بدنم رسوخ کرد. کیان بهم
ابراز علاقه کرد؟
یا گوشهای من اشتباهی شنید.
romangram.com | @romangraam