#بازیچه
#بازیچه_پارت_241
ازم دور و دور تر شد.
شوک زده و با چشمانی گریان به روبهرو خیره شده بود.
باور نمیشد. آن هم بعد از گذشت این همه سال...
خیلی تغییر کرده بود. خیلی بیشتر از خیلی... دست به سمت گلویم بردم.
نفس کشیدن در این محیط برایم سخت شده بود. بیدرنگ از پشت میز بلند و از آن کافهی کذایی خارج شدم.
آفتاب سوزناک میتابید. اما من انگار در چلهی سرمای زمستان گیر افتاده بودم.
میلرزیدم، حرفهای تلخش بارها و بارها در گوشم پژواک میشد.
با هق هقی خفه، قدم قدم زنان خیابان ها را میگذراندم.
نگاههای ترحم آمیز بقیه آزارم میداد.
ذهنم شوق پرواز داشت. شوق رفتن به آن زمان، دلش دورشدن میخواست.
دور شدن از این همه غصه و کینه....
****
(هفت سال پیش)
لبهی استخر نشسته بودم و نگاهم را به فضای خالی از آبش دوخته بودم.
امروز کلاسهای دانشگاه را به بهانهی سردرد پیچانده بودم.
فکر اینکه دیروز بدجور ضایع شده بودم. عذابم میداد.
دلم نمیخواست دیگر هیچ وقت پا به آن دانشگاه بگذارم.
ولی افسوس که بهانهی محکمی برای این کار نداشتم.
چند ساعت پیش مثل روال هر روز کیان به عمارت آمده بود. خیلی سعی کردم باهاش روبهرو نشوم.
اما بر خلاف خواستم، خیلی اتفاقی باهاش روبهرو شدم.
شرمگین سلام کوتاهی کرد.
که بدون کوچک ترین توجه به حضورش ازش رو گرفتم و از کنارش گذشتم.
هوای سرد به تنم رسوخ کرده بود. خورشید رفته رفته غروب میکرد و سیاهی بر آسمان چیره میشد.
همینکه خواستم به خلوتم خاتمه دهم و به خانه برگردم. حضورش را کنار حس کردم.
_میتونیم حرف بزنیم؟
رک و صریح جواب دادم:
_نه من حرفی با تو ندارم
نفسش را آه مانند بیرون داد و گفت:
_به خاطر دیروز معذرت میخوام. یه لحظه نتونستم عصبانیتم رو کنترل کنم.
سکوت پیشه کردم. ترجیح دادم به گفتههایش بیعتنا باشم.
با یه عذر خواهی چی درست میشد؟
نه معلومه که نه...
وقتی که سکوتم را دید از نظر خودش منطقانه لب زد:
_افرا، تو نامزد داری.
میدونی اگه آرمان بفهمه که به من چی گفتی، چی میشه؟
مثل همیشه باز من مواخذه میشم. مثل همیشه، همهی کاسه کوزهها سر من میشکنه...
همانطور که نگاهم به نقطهی نامعلومی خیره بود گفتم:
_من نامزدیم رو با آرمان بهم زدم.
_چی؟
romangram.com | @romangraam