#بازیچه
#بازیچه_پارت_240
تیلههای آبی قرمز شدهاش را به عکس خاله عالیه دوخت و خشدار گفت
_یعنی در این حد فراموش شدم!
در حدی که حتی به ذهنتم خطور نکرد. که کی و چرا این بلا رو سرت آورد؟
ناباور بهش خیره شدم.
چطور کور شده بودم؟
چطور نفهمیدم صاحب این تیلههای آبی همان مرد گمشدهام است؟
حالا میفهمیدم، حالا میفهمیدم که چرا اینقدر نسبت بهش کشش شدید داشتم.
_کی..ان خودتی؟
دستانش را مشت کرد و با نفرت بهم خیره شد:
_آره خودمم
منو خوب ببین منکیانم، همون پسر سادهلوحی که تو باورش رو نسبت به همه کشتی.
همونی پسر بدبختی که، تو تنها ترش کردی.
که تو مادرش رو ازش گرفتی.
از پشت میز بلند شد و با چشمانی به اشک نشسته و صدایی دورگه لب زد:
_من کیانم...
پسر همون زنی که در حق هیچکدومتون بد نکرد. اما تو آبروشو به حراج گذاشتی.
تو تک پسری که بهش افتخار میکرد و انگشت نمای خاص و عام
کردی.
با دستانی لرزان به خودش اشاره کرد و ادامه داد:
_حالا من بد ببین
ببین ازم یه هیولا ساختی، ازم یه آدم عوضی بی رحم ساختی...
تو حتی باعث شدی من هویتم رو مخفی کنم. حتی باعث شدی من خودم نباشم.
قامت راست شدهاش را خم کرد و پچ زد:
_توی قاتل، زندگیم رو نابود کردی.
این کاری که من با تو کردم. حتی یه ذره به اندازهی بدیهایی که تو در حقم کردی نبود.
حالا من از تو میپرسم که چرا؟
بغض راه گلویم را بسته بود و مرا به مرز خفگی نزدیک کرده بود.
چهرهی کارن را تار میدیدم. منتظر به لبانم چشم دوخت. لکنت وار گفتم:
_تو منو خو...رد کر..دی یادته؟
تلخندی کرد و قامتش را خم تر و صورتش را مماس با صورتم قرار داد:
_اما درستش کردم. دیدی که چطور پشیمون شده درستش کردم.
اما تو خراب کردی.
هر چی من با جون کندن ساختم رو خراب کردی...
هرگز دیگه نمیخواستم زنی مثل تو رو ببینم. اما صد راهم شدی.
اون روز تو کتاب خونه دختری رو دیدم که هیچ عذاب وجدانی نداشت.
دختری که یه زمانی همهی رویاهام بود. همهی باورم بود اما خودش خرابش کرد.
لبانش را کنار گوشم آورد و بغض کرده زمزمه کرد:
_کمه
برای یه قاتل، خیلی کمه، منتظرم باش تو باید بیشتر از اینا تاوان بدی...
عکسهای روی میز را چنگ زد. و با گفتن تو حتی لیاقت نگه داشتن یادگاریهامون را نداری.
romangram.com | @romangraam