#بازیچه
#بازیچه_پارت_239


آره دلیل کارش، فهمیدن راجب کیان بود. اما چه کسی درباره‌ی او با کارن حرف زده بود.

بعد از چند ثانیه تفکر جواب را پیدا کردم.

آرمان...

مطمئن شده پرسیدم:

_آرمان بهت راجبش چیزی گفته؟

سوالی به چهره‌اش چینی داد و لب زد:

_راجب کی؟

نگاهم را از چشمانش گرفتم و به اطراف دوختم:

_راجب کیان

تک خنده‌ی صدادارش توجهم را جلب کرد.

_احمقی، خنگی خیلی خنگی جوجه طلایی

اخم درهم کشیدم. آن لحظه آنقدر زیاد فشار روانی را تحمل می‌کردم.

که وقتی برای عمیق تفکر کردن نداشتم.

پاکت سفیدی را از جیب کتش در آورد و به طرفم گرفت.

بی اختیار پاکت را ازش گرفتم و پرسیدم:


_این چیه

نفسش را کلافه بیرون داد و گفت:

_بازش کن متوجه میشی

با تردید مشغول باز کردن پاکت شدم.

نگاهم را روی چهار عکسی که درون پاکت بود نشست.

کنجکاو شده عکس‌ها را برداشتم.

اولی، دومی، سومی و آخری، عکس آخری را خوب یادم بود.

آن روز همه خوشحال بودیم.

کیان از یکی از استادهای دانشگاه‌مان پیشنهاد کار گرفته بود.

و به محض فارق و التحصیل شدنش در شرکت استادمان مشغول می‌شد.

آن روز چون خاله عالیه و کیان در پوست خودشان نمی‌گنجیدند.

تصمیم گرفتم این لحظه را ثبت کنم. و یک عکس دونفری از لبخندهای پر ذوق‌شان در کنار هم گرفتم.

اما چیزی که برایم خیلی خیلی گنگ بود.

این بود که، این عکس‌ها دست کارن چه می‌کرد؟

یهو یکه خورده به خودم آمدم.

نگاهم بین عکس‌ها و مرد روبه‌رویم در گردش بود.

نه نه امکان نداشت.

نه همچین چیزی نمی‌شد.

_یادته اون سه تا عکس رو ازم، وقتی پشت درخت مخفی شده بودی گرفتی؟

اون روز من می‌دیدمت.

نمیدونی با اون لبخند قشنگت چجوری دلم رو میلرزوندی‌.

عکس‌ها را روی میز رها کردم و سرم را به چپ و راست تکان دادم:


_امکان نداره نه نه

اینم یکی از بازی‌هاته؟ چرا منو عذاب میدی؟


romangram.com | @romangraam