#بازیچه
#بازیچه_پارت_238
جوری به صندلی لم داده بود.
و بی تفاوت بهم چشم دوخته بود که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده بود.
نیشخندی به رویم زد و بم گفت:
_بهت یاد ندادن به بزرگترت سلام کنی؟
دستانم را درهم قلاب کردم تا از لرزششان جلوی گیری کنم. نتوانستم جلوی زبان تند و تیزم را بگیرم:
_نه وقتیکه بزرگترم یه عوضیه
مات شده عمیق بهم زل زد. خودش را جلو کشید و پرسید
_زیر چشمات بدجور گود افتاده، گریه کردی؟ مگه نگفتم هیچ کس ارزش اشکهای تو رو نداره؟
سادیسمی بود! اصلا درکش نمیکردم.
نه نه این دفعه قلبم گول حرفهایش را نمیخورد. میخواست دوباره نابودم کند.
میخواست ضعیف بودنم را به رخم بکشد.
_درسته، تو ارزشش رو نداشتی. تو ارزش هیچی رو نداری.
دستی به چشمان قرمز شدهاش کشید. و سکوت کرده نگاهش را به فنجان قهوهی روبهرویش دوخت.
بعد از چند ثانیه نگاهش را بالا آورد و پرسید:
_قهوه میخوری؟
دست چیم را مشت کردم. چند نفس عمیق کشیدم تا به اعصابم مسلط شوم.
در ذهنم همش نقشه میکشیدم تا چجوری خفهاش کنم.
_نه من برای قهوه خوردن نیومدم.
_اما میدونم که بهم دروغ گفتی، تو عاشق قهوهای و از شیر متنفر...
چشمانم را ریز و سوالی نگاهش کردم. تا بیشتر توضیح دهد.
_من خیلی چیزا در مورد تو میدونم. خیلی خوب میشناسمت.
متوجهی حرفهای مسخرش نمیشدم. یعنی چی که مرا میشناخت.
مگر او کی بود؟
_متوجهی حرفات نمیشم.
دلم نمیخواد. بیشتر از این تحملت کنم برو سر اصل مطلب...
تک ابرویش را بالا انداخت و نگاهش را به دستانم دوخت.
میدید که دارم اذیت میشوم.
از چشمام میخواند که حال خوشی ندارم. اما انگار دیدن زجر کشیدنم برایش جذاب بود.
بدون توجه بهم به پسرک جوان اشاره کرد و گفت:
_یه قهوه برا خانوم بیار لطفا
دیگه داشت کفرم را در میآورد.
این مرد قصد حرف زدن نداشت. بلکه فقط و فقط قصد آزار دادنم را داشت.
کیفم را از روی میز چنگ زدم و از پشت صندلی بلند شدم:
_گفتم که برای قهوه خوردن نیومدم. تو هم معلومه که قصد حرف زدن نداری.
_یعنی اینقدر عوض شدم که منو نشناختی؟
آرام شده با تردید دوباره پشت میز نشستم. و پرسیدم:
_یعنی چی؟ تو کی هستی؟
پسرک فنجان قهوه را روبهرویم گذاشت و با گفتن نوش جان از میز دور شد.
_نمیدونم تو حدس بزن، چشمای من، برات شبیه به کسی نیست؟
یخ بستم. قلبم برای لحظهای از تپش افتاد. ناباور بهش خیره شدم. خودش بود.
romangram.com | @romangraam