#بازیچه
#بازیچه_پارت_237


_برو دختر قشنگم، یه ماهه که از خونه بیرون نرفتی.

خوشحالم که امروز از موضعت برگشتی...

لبخند کم رنگی روی لبانم نشاندم و زیر لب خداحافظی کردم.

از خانه که خارج شدم. نور آفتاب زننده چشمانم را هدف گرفت.

کلافه، عینک آفتابی‌ام را از کیفم در آوردم و روی چشمانم گذاشتم.

ماشینم روبه‌روی خانه‌مان پارک شده بود.

با قدم‌هایی نامطمئن به سمت ماشینم رفتم و پشت فرمان نشستم.

نفس عمیقی کشیدم. و با دستانی لرزان استارت زدم.

سخت بود.

دیدنش، بعد از آن بلایی که سرم آورد سخت بود. اما امروز باید حقیقت رو می‌شد.

پایم را روی پدال گذاشتم و مصمم به سمت آن کافه‌ی لعنتی راندم.

خداروشکر که امیر به شرکت رفته بود‌.

وگرنه این کوتاه آمدن یهویی‌ام را هیچ باور نمی‌کرد.

او هم این روزا ها حال درست و درمانی نداشت.

بعد از آن شب، برای همیشه رابطه‌اش را با هستی بهم زد.

هستی چندباری ازش خواست که توضیح دهد.

اما هر بار با مخالفت شدید امیر روبه‌رو شد.


حتی مادر کارن، امینه خانم هم می‌خواست با من حرف بزند.

ولی من قبول نکردم. دوست نداشتم باهاشون روبه‌رو بشم.

بعد از آن شب خیلی منتظر ماندم.

همش امید داشتم که، کارن از کاری که انجام داده بود پشیمان شود.

که بیاید و بگوید تمام این اتفاقات سوتفاهمی بیش نبوده...

اما همش خیال‌های خامم بود. او نه تنها دلیلی برای کارش نیاورد حتی اجازه داد فیلممان هم پخش شود.

می‌دانستم که اگر بخواهد. می‌تواند جلوی پخش این فیلم را بگیرد.

ماشینم را کمی دورتر از کافه پارک کردم. و به قدم‌هایم سرعت بخشیدم.

وارد کافه شدم. چشم چرخاندم. نگاهم به میز دونفره‌ی انتهای کافه دوخته شد.

قهوه‌اش را به دست گرفته بود و نیم رخش در معرض دید بود.

ضربان قلبم هنوز هم با دیدنش اوج می‌گرفت.

با دست و پایی سست شده به طرف میزش رفتم.

پشیمان شده بودم. از اینکه اینجا بودم پشیمان بودم.

من قدرتش را نداشتم. قدرت اینکه جلویش بغضم نگیرد را نداشتم.

نفس هایم به شماره افتاده بود. دستانم به وضوح می‌لرزید.

باید می‌رفتم باید همین الان، این کافه‌ی لعنتی را ترک می‌کردم. اما نه...

من به خودم قول داده بودم. که قوی باشم.

نمی‌توانم زیر قولم بزنم. آن هم حالا که تا اینجا آمده‌ بودم.

دسته‌ی کیفم را در دستم فشردم. و چهره‌ی درهم شده‌ام را جمع و


جور کردم.

با چند قدم خودم را به میز رساندم و صندلی روبه‌رویش را جلو کشیدم و نشستم.

نگاهم را سرد بهش دوختم. چهره‌ی ریلکسش آتش به جانم انداخت‌.


romangram.com | @romangraam