#بازیچه
#بازیچه_پارت_236
کلافه روی تخت نشستم و گفتم:
_من میل ندارم میخوام بخوابم
با باشهی کوتاهی جوابم را داد و دیگر اصرار نکرد.
این روزاها زیاد با خواستههایم مخالفت نمیکرد. یعنی هیچکس باهام مخالفت نمیکرد.
ترانه و سیمین دو سه باری در هفته به دیدنم میآمدند و اصرار میکردند.
که به روال قبل برگردم و با همدیگر خوش بگذرانیم.
اما من دیگر آن افرای قبل نبودم. قلبم شکسته بود. و باورم نسبت به آدما از بین رفته بود.
حس میکردم افسرده شدم. از زندگی کردن ناامید بودم.
دلم میخواست قوی باشم. و مثل هر آدم دیگری به زندگی کردن ادامه دهم.
اما نمیتوانستم توان روبهرو شدن با این دلشکستگی را نداشتم.
صدای مسیج گوشیام مرا به سمت پاتختی کشاند.
بیحوصله نگاهی به صفحهاش انداختم. با دیدن اسم روی صفحه شوکه شدم و تمام بدنم به لرزه افتاد:
_اگه میخوای بدونی که چرا؟ امروز بیا به همون کافهی نزدیک شرکت ساعت....
عصبی گوشی را روی تخت پرت کردم. مرتیکهی احمق، عوضی فکر کرده بعد از این همه بلایی که سرم آورد.
خوش خوشان میروم و باهاش قهوه میخورم. کورخوانده بود کور...
یک ساعت تمام طول و عرض اتاقم را یکی کردم. و دست آخرم تسلیم شده روبهروی آینه قرار گرفتم.
نگاهی به موهای ژولیده و زیر چشمای گود افتاده و صورت لاغر شدهام انداختم. به معنای واقعی افتضاح بودم.
باورم نمیشد دختر در آینه من باشم.
باید میرفتم. باید دلیل این پست فطرت بودنش را میفهمیدم.
باید میفهمیدم که چرا با من اینکار را کرد. مگر دوستم نداشت؟ مگر عاشقم نبود؟
نه نه نمیشد باید میرفتم. باید میفهمیدم.
آنطور شاید خودم را، جمع و جور میکردم.
شاید دست از ضعیف بودن بر میداشتم و برای همیشه فراموشش میکردم.
دوش کوتاهی گرفتم. و روبهروی کمد لباسم ایستادم.
نگاهم را روی مانتوهای رنگیام چرخاندم.
و دست به سمت مانتوی جلوباز یاسی رنگم با شالستش و شلوار جین یخیام بردم.
و بیدرنگ قبل از آنکه پشیمان شوم. آنها را به تن زدم.
میل شدیدی به پوشیدن رنگی مشکی داشتم.
اما نمیخواستم ضعیف جلوه کنم.
نمیخواستم افسردگی و حال خرابم را به چشم ببیند.
روبهروی آینه آرایش ملایمی روی صورتم نشاندم. و با برداشتن گوشی و کیف دستی کوچکم از اتاق خارج شدم.
مادر و پدرم مشغول دیدن برنامهی تلویزیونی بودند و امیر هم احتمالا شرکت...
رنگ تعجب را در چهرهی دونفرشان دیدم. لبخند کمرنگی زدم و
گفتم:
_سلام
با خوشرویی جوابم را دادند. پدرم خندان پرسید:
_جایی میری بابا جان؟
همانطور که نگاهم به ساعت بود جواب دادم:
_یه کار کوچک دارم زود بر میگردم.
مادرم با تشویق لب زد:
romangram.com | @romangraam