#بازیچه
#بازیچه_پارت_235
تر دیگهای هم جز خواندن داشتم.
_مهم نیست...
همینی که گفتم. از حرفم بر نمیگردم. تو هم بدون کم و کاست انجامش بده...
بدون اینکه منتظر جوابش باشم. تماس را قطع کردم.
بدون درنگ دستم روی شمارهی ویدا نشست. بعد از چند بوق صدای عشوهگرش در گوشم پیچید.
_کارن عزیزم؟
همانطور که نگاه سرخم را به سقف دوخته بودم لب زدم:
_برگرد ایران، تمومش کردم
خوشحال جیغ خفهای کشید و پرسید:
_جدی؟
لبان خشکشدهام را تر کردم. برای ادامهی این بازی به وجودش احتیاج داشتم.
_آره جدی
هر چه زودتر کاراتو انجام بده و برگرد ایران، بهتره که رابطمون رو رسمی کنیم.
(افرا)
خوابآلود از روی تختم بلند شدم و به سمت پردهی اتاقم رفتم.
با تمام حرصی که داشتم.
پرده را کشیدم تا از نور زنندهی آفتاب به داخل اتاقم خودداری کنم.
دوباره به طرف تختم رفتم و روش ولو شدم. تو این هوای گرم، پتو را روی سرم کشیدم.
تا همه جا تاریک تاریک شود. تو این یک ماهی که خودم را در خانه حبس کرده بودم.
به نور خورشید حساس شده بودم.
دل و دماغ انجام هیچ کاری را نداشتم. حتی شرکت هم نمیرفتم. با این اوضاع اگر اخراجم نکند.
متعجب میشدم.
میدانستم که اگر پا به شرکت بگذارم.
همه و همه دربارهی آن اتفاق شوم، یک ماه پیش سوالپیچم میکنند.
من توانش را نداشتم. تا انگشت نمای خاص و عام شوم. به خصوص بعد از در آمدن فیلم عروسیمان...
فیلمی که خرد شدن مرا نشان میداد.
فیلمی که سرتیتر فضای مجازی شد.
_خوانندهی معروف کارن نیک زاد،نامزدش را سرسفرهی عقد به بدترین شکل ممکن پس میزند.
خدا میداند که این فیلم، در آن شرکت لعنتی چندبار دست به دست شده است.
و آبرویم رفتهام را جلوی همهی همکارانم بیشتر به رخ کشیده است.
نم اشک به چشمانم نشست. این روزها اصلا حال خوشی نداشتم.
دلم میخواست بروم.
دلم میخواست از این شهر لعنتی کوچ کنم.
بروم جایی که، آرامش باشد.
جایی به دور از قضاوتها و کنایهها...
چند تقهی به در اتاقم خورد و پشت بندش صدای گرفتهی امیر در
گوشم پژواک شد:
_افرا بیا صبحانه
romangram.com | @romangraam