#بازیچه
#بازیچه_پارت_234
نگهبان مسن با دیدنم از روی صندلی برخواست و خواب آلود سلام آرامی بهم کرد.
با سر جواب سلامش را دادم.
و به طرف آسانسور شیشهی انتهای لابی رفتم. وارد که شدم روی شمارهی طبقهی آخر کلیک کردم.
و تن خستهام را به میلهی فلزی محافظ تکیه دادم.
چشمانم را با خستگی بستم.
بالاخره توانستم.
بالاخره بدون نصفه و نیمه گذاشتن، هدفم را به اتمام رساندم.
چه حسی داشتم؟ هیچ بی حسی مطلق...
صدای داد و فریادها، گریه و التماسهای افرا، در گوشم پژواک میشد.
رنگ ناباوری چشمان هستی، و نگاه سرزنش آمیز و ناامیدانهی خاله امینه روی اعصابم رژه میرفت.
آن حس سبکی را نداشتم. همان حسی که وقتی به پیروزی میرسیدم. مرا به اوج میبرد.
بر عکس، سنگینی چیزی رو قلبم آزارم میداد.
آسانسور ایستاد و وارد پنتهاوسم شدم. خانهای که هیچکس به جز ویدا از وجودش مطلع نبود.
و من فقط، موقعهایی که گم و گور میشدم به این خانه پناه میآوردم.
به سمت میز بار رفتم و شیشهی مشروب را برداشتم. خودم را روی کاناپه ولو کردم.
و شیشه را به دهان کشیدم. از تلخی بیحد و مرزش گلویم به سوزش افتاد.
اما تنها راه نجات یافتن از شر چشمان جنگلیاش مست شدن بود. خاطراتمان مثل فیلمی از جلوی چشمانم عبور میکرد.
قلبم با دیدن وضعیتش هزار تکه شده بود. اما پشیمان نبودم. امشب بالاخره مادرم به آرامش رسیده بود.
قاتلش بازیچهی دستانم شده بود.
چوب حراج به آبروی امینیها زده بودم.
همانطور که چوب حراج به آبروی من و مادرم زدند.
صدای زنگ گوشیام سکوت خانه را شکست. تلو تلو خوران به سمت کت رها شدهی روی زمین رفتم و با برداشتن گوشیام جواب دادم:
_چیه مسعود؟
صدای فریادش گوشم را آزرد.
_چیه و زهر مار
کارن این چه کاری بود کردی؟ احمق فیلمتون افتاده دست این و اون چیکار کنم من الان؟
چیکار کنم که پخش نشه؟
نیشخندی روی لبم نشست. چه خبر دور از منتظره و عالیی، انگشتم را گوشهی چشمم کشیدم و پرسیدم:
_چه فیلمی، فیلم نه گفتن من سر سفرهی عقد؟
بازدمش را باصدا بیرون داد و گفت:
_آره آره
ریلکس به طرف کاناپه رفتم و خودم را رها کردم:
_چه عالی
بزار پخش بشه، جمعش نکن.
حتی برای پخش شدنش کمکشونم بکن...
منفجر شده عربده کشید:
_چی؟ دیوانه شدی؟
احمق ممنوع الکار میشی
میارزید.
چند وقت نبودن و نخواندن به جایی بر نمیخورد. من کارای مهم
romangram.com | @romangraam