#بازیچه
#بازیچه_پارت_233
پس چطور امشب با تمام بی رحمیاش التماسهایم را نادیده گرفت؟
دلم کمی مرگ میخواست.
دلم میخواست پر بکشم و هیچ وقت به این کرهی خاکی کثیف بر نگردم.
صدای چرخیدن دستگیرهی در، سکوت اتاق را شکست.
نگاهم همانطور معطوف سقف بود. دلم نمیخواست کسی را ببینم. دلم نمیخواست غم چشمان پدر و مادرم را ببینم.
عذاب میکشیدم. از غصه خوردنشان خجالت میکشیدم.
_بهوش اومدی؟
ذرهی به امیر توجه نکردم. چشمان درماندهام را بستم. تا نگاهم به نگاهش نیوفتد.
_از چی شرمندهی قربونت برم؟ اونی که باید شرمنده باشه تو نیستی که،
اون کارن عوضی...
حرفش را خورد. چشمانم را باز کردم. نیش اشک دید نگاهم را تار کرده بود:
_معذرت میخوام. من نمیخواستم آبروتون رو ببرم
امیر با چند قدم کنار تختم نشست و با شصتش نم اشکانم را گرفت و خشدار لب زد:
_عزیزم این حرفا رو نزن، هیچی تقصیر تو نیست. هیچی...
نگاهم را به تیلههای خاکستری قرمز شدهاش دوختم.
کنار لبش پاره شده بود و خونمرده
دست به سمت لبش بردم و بغض آلود پرسیدم:
_درد میکنه؟
سری به معنی نه تکان داد و دستم را در دست گرم و حمایتگر مردانهاش گرفت و گفت:
_امشب رو فراموش کن.
بهم قول بده که امشب رو فراموش کنی!
نبینم به خاطر اون مردک بی ارزش، غصه بخوری. اینو بدون که هر
چیام بشه من تا آخر پشتتم
نم اشک به چشمانمان نفوذ کرد. چه خوب که من امیر را داشتم.
چه خوب که من برادر قویی مثل او را داشتم.
با یاد آوری حال بد مامان نگران شده پرسیدم:
_حال مامان چطوره خوبه؟ کجان الان؟
دستم را فشرد و مرا به آرامش دعوت کرد:
_نگران نباش خوبن، پشت در ایستادن.
ترانه و سیمین هم هستن. اگه تو بخوای، اجباری نیست.
تاکید میکنم اگه تو بخوای؟ بگم بیان داخل...
نیاز داشتم.
من الان به حضور خانوادهام، به حضور دو دوستی که برایم کمتر از خواهر نبودند نیاز داشتم.
دستم را روی صورتم گذاشتم و با صدایی دورگه لب زدم:
_بگو بیان...
(کارن)
با قدمهایی محکم وارد لابی برج بزرگ روبهرویم شدم. لابی برج خلوت خلوت بود.
چشمان سوزناکم را معطوف ساعت مچی در دستم کردم.
_سه بامداد...
romangram.com | @romangraam