#بازیچه
#بازیچه_پارت_232
البته که به ظاهر همه چی خوب پیش میرفت.
هیچ شبیه عروس و داماد های خوشحال و خوشبخت نبودیم.
چهرهی سرد و خشن کارن، ذوق و هیجانم را بهم زهر کرده بود.
چند ساعت گذشت و گذشت...
من سادهلوح نمیدانستم که، با عقربههای گذران ساعت به قعر تنهایی و بدبختی هدایت میشوم.
آنشب رویایی با جواب نه کارن،
آن هم درست سر سفرهی عقد، برایم به کابوسی تبدیل شد.
کابوسی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم. کابوسی که آبرویم را به حراج گذاشت.
کابوسی که کمر پدر و مادر و برادرم را خم کرد.
و من بدون هیچ دلیل و توضیحی رها شدم. پس زده شدم.
و عشق آن مرد چشم آبی در قلبم کشته
شد.
و اینگونه شد که عشق آتشین بینمان نافرجام ماند.
***
آرام سعی در باز کردن چشمانم داشتم.
پشت پلکانم به قدری سنگین بود که انگار وزنهی صدکیلویی بهشان وصل شده بود.
نور لامپ اتاق، چشمانم را اذیت کرد و چهرهام را درهم...
با چند بار پلک زدن بالاخره به آن نور عادت کردم. گیج و منگ نگاهم را به سقف سفید بالای سرم دوختم.
_من کجا بودم؟
کمی به مغرم فشار آوردم. نگاهم را دور تا دور اتاق کوچک بیمارستان چرخاندم.
رفته رفته اتفاق ناگواری که افتاد.
را به یاد آوردم. سعی کردم نیم خیز شوم.
اما لباس عروس کثیف شده و سنگینی که به تنم بود. اجازهی
همچین کاری را بهم نمیداد.
سوزن سرم، در دستم کمی کشیده شد. و آخ پردردم را در آورد. قلبم درد میکرد.
باورش برایم سخت بود.
چطور توانست؟ چطور توانست آنطور مرا به بازی بگیرد؟
حال و روزم بد که هیچ، اسفناک بود.
نگاهم را خشک شده به سقف دوخته بودم. بغضم را نتوانستم تحمل کنم و بی صدا زدم زیر گریه... قطرهقطرههای اشک با سرعت از هم سبقت میگرفتند و روی گونهام جا خوش میکردند.
حقم نبود! حقم چنین برخوردی نبود.
لااقل دلیل کارش را توضیح میداد.
لااقل برای تسکین دردم مرا از سردرگمی نجات میداد.
من اشتباهی کرده بودم؟ نه، نه معلومه که نه...
کارن جا زده بود. اما چرا؟
از دستم خودم عصبانی بودم. چطور به آن مرد چشم آبی خودخواه و بیرحم اعتماد کردم؟
چطور به این سرعت باورش کردم؟
آن مرد تاوان چه کاری را از من گرفته بود؟
تلخندی زدم.
همیشه میگفت، طاقت دیدن ناراحتی و اشکهایم را ندارد.
romangram.com | @romangraam