#بازیچه
#بازیچه_پارت_231

و مرا آرام به آغوش گرفت و برایم آرزوی خوشبختی کرد.

به نوبت سیمین و هستی هم جلو آمدند.


صدای زنگ گوشی سیمین ما را به خودمان آورد. گوشی‌اش را از داخل کیف شب کوچکش برداشت و جواب داد:

_بله امیر؟

نگاه هستی به سمت سیمین کشیده شد.

_باشه الان میایم

سیمین بعد از اتمام مکالمه‌اش رو به هستی و ترانه گفت:

_امیر اومده دنبالمون، پایین منتظره

به وضوح دیدم.

که چهره‌ی هستی کمی درهم شد.

حس می‌کردم روی سیمین حساس شده بود.

و شایدم از امیر دلخور، که چرا با سیمین تماس گرفته بود؟

هر چه که بود.

می‌دانستم امیر توضیحی برای این کارش دارد و شایدم از روی عادت با سیمین تماس گرفته بود.

تک تکشان دوباره مرا در آغوش گرفتند.

و از سالن خارج شدند. و من هم به انتظار کارن، دوباره روی همان صندلی برگشتم.

نگاهی به ساعت انداختم. دوازده ظهر را نشان می‌داد.

بعد از سالن باید به آتلیه می‌رفتیم.

هنوز کلی کار داشتیم و مطمئن بودم که امروز از خستگی هلاک می‌شوم‌.

بعد از حدود یه ربع کارن حضورش را اعلام کرد.

شنل لباس عروسم را روی شانه‌های برهنه‌ام مرتب کردم.

و با تشکر از خانم آرایشگر، بنا به خواست فیلم بردار از سالن خارج شدم.


کارن به پشت ایستاده بود.

آرام آرام به سمتش قدم برداشتم و دستم را روی شانه‌اش گذاشتم.

دو خانم و یک آقایی که فیلمبرداری می‌کردند. مدام توضیح می‌دادند که اینطور کنیم و آن طور کنیم.

دیگه داشتم کلافه می‌شدم. دوست داشتم هر چه زودتر کارن را ببینم.

با دستور فیلمبردار کارن به سمتم می‌چرخد. دسته‌گل زیبایم را تقدیمم می‌کند و نگاهش را بالا می‌آورد.

چشمان سرخ شده‌اش را با سردرگمی بهم می‌دوزد.

چند ثانیه بدون هیچ عکس و العملی خیره‌ام می‌شود.

لبخند کمی رنگی به رویم می‌پاشد و خشدار لب می‌زند:

_چقدر زیبا شدی عشق من...

لبخند پت و پهنی به رویش می‌پاشم.

و دستم را ناخوداگاه روی گونه‌اش می‌گذارم و می‌پرسم:

_چرا چشمات قرمزه؟

چند لحظه‌ی چشم می‌بندد و زمزمه وار لب می‌زد:

_نگران نباش از بی‌خوابیه

به خواست فیلمبردار دستانش را دور کمرم حلقه می‌کند و نرم پیشانی‌ام را می بوسد.

آن روز همه چی خوب پیش رفت.

بعد از هزار جور مسخره‌بازی فیلمبردار، راهی آتلیه شدیم.

و در ژست های مختلف عکس گرفتیم.

romangram.com | @romangraam