#بازیچه
#بازیچه_پارت_230


با قدم‌هایی بی جان جلو رفتم. دلم می‌خواست امروز سکوت روزه‌ی این چند سالم را بشکنم...

نگاهم را به آسمان آبی‌اش دوختم و با تمام وجودم فریاد کشیدم:


_چرا؟

د لامصب چرا من؟ چرا منی که تنها بودم رو تنها تر کردی؟

دستانم را باز کردم. پی‌درپی نفس کشیدم. بغض راه گلویم را صد کرده بود.

_خوبه شدم این؟

خوبه شدم این کثافتی که الان هستم؟

من نمی‌خواستم، این شهرت و قدرت رو نمی‌خواستم؟

من ازت آرامش می‌خواستم. ازت مادرم و میخواستم. ازت عشقم رو می‌خواستم.

چرا هیچ کدومش رو ندارم؟

مادرم زیر خروارها خاک خوابیده و افرام، دخترک مو طلاییم امشب میشکنه و خورد میشه...

جانی در پاهایم نماند و به ضرب روی دو زانو فرود آمدم.

بس بود هر چی قوی بودم بس بود.

با دستم صورتم را پوشاندم و با صدا زدم زیر گریه...

کی بود می‌گفت مردها گریه نمی‌کنند؟

نه،مردها وقتی درد به پوست استخوانشان برسد. گریه که هیچ، حتی توان کشتن خودشان را هم دارند.

***

(افرا)

با چشمانی بسته آرام آرام قدم بر می‌داشتم. سیمین دست راستم را گرفته بود و هستی دست چپم را...

مرا به سمت آینه قدی هدایت کردند و وقتی رو‌به‌رویش ایستادم. دستانم را رها کردند.

صدای ترانه در گوشم پژواک شد؛


_خب خب این لحظه رو حسابی به خاطرت بسپار

چون دیگه هیچ وقت قرار نیست.

اینقدر از لولو تبدیل به هلو بشی...

بی توجه به حرفش چشمانم را باز کردم و به خودم داخل آینه خیره شدم.

بهت زده نگاهم میخ آینه بود.

این دختر واقعا من بودم؟

خیلی خیلی تغییر کرده بودم.

میکاپم به زیبایی روی صورتم نشسته بود.

موهای فرم لخت شده بودند و ساده از پشت بسته و فرق وسط باز...

گوشه‌ی لباس سنگینم را در دست گرفتم و به سمت سه نفرشان برگشتم.

با چشمانی گشاد شده به پیراهن‌های‌ زیبای، هم‌رنگ و شکل‌شان نگاه کردم.

پیراهنی با رنگ زرشکی که از بالا دکلته مانند و چسب به تنشان نشسته بود.

و از کمر به پایین کمی پف داشت.

سیمین اشاره‌ای به خودشان کرد و پرسید:

_عروس خانم ساقدوشاتون رو می‌پسندین؟

سوپرایز شده بودم. دوباره و سه‌باره رصدشان کردم و لب زدم:

_خیلی خیلی خوشگل شدین. واقعا سوپرایزم کردین...

ترانه پیشدستی کرد.


romangram.com | @romangraam