#بازیچه
#بازیچه_پارت_229

به کامپوت ماشینم تکیه دادم و از این بالا به شهر چشم دوختم‌.

حالم خوب نبود اصلا خوب نبود. ساعت هفت صبح بود و من کلی کار سرم ریخته بود.

ولی به دور از همه‌ی اینا به بام آمده بودم. خلوت خلوت بود و پر از آرامش...

اما من بی قرار بودم. بی‌قرار و آشفته

حالا که تا اینجا آمده بودم. دل و دماغ جلو رفتنش را نداشتم.

کلافه چنگی به موهایم زدم. پاکت سیگارم را از جیب کتم در


آوردم و یه نخ بیرون کشیدم.

با اینکه ترک کرده بودم.

اما امروز واقعا بهش احتیاج داشتم. فندک نقره‌ایم را زیرش گرفتم.

و اولین پک را عمیق و محکم به ریه‌هایم فرستادم.

چشمانم می‌سوخت. دیشب اصلا نخوابیده بودم. یعنی چند شب بود که بی‌خواب شده بودم.

فکر اینکه امشب زندگی را به کامش تلخ می‌کردم‌. آزارم می‌داد.

لبان خندان و چشمان پر ذوقش از جلوی چشمم کنار نمی‌رفت.

نمی‌دانم چم شده بود.

بین دوراهی گیر افتاده بودم. همش یا پشیمان می‌شدم یا به خودم قول می‌دادم امشب تمامش کنم.

فیلتر سیگار را روی زمین پرت کردم و نخ دیگری آتش زدم.

دود غلیظش را از میان لب‌هایم بیرون دادم.

قلب احمقم دوباره کار دستم داده بود.

فکر نمی‌کردم، هیچ وقت فکر نمی‌کردم‌.

دوباره، آن هم با این همه کینه و نفرت عاشقش بشوم.

آره

من انگاری دوباره اسیر دو چشم جنگلی شده بودم. انگاری دوباره معتاد عطر موهایش شده بودم.

چرا؟ چرا افتادم دنبال این انتقام!

چی بهم رسید؟

با اینکه به هدفم نزدیک بودم. اما ذره‌ای از قلب آتش گرفته‌ام آرام نشده بود.

شاید هم، فقط و فقط با گرفتن انتقامم آرام می‌شدم.


هزاران بار با خودم فکر کردم که، امشب برای همیشه به این بازی خاتمه دهم.

فکر کردم که امشب برای همیشه آن دختر ساحره را فراموش کنم و از ایران بروم.

بروم جایی که دیگر هیچ وقت نبینمش. بروم جایی که دیگر هیچ وقت آرامشم در خطر نیوفتد.

ولی نه نه امشب تازه شروع این بازی لعنتی بود.

اتفاقات امشب فقط و فقط یه دست گرمی برای اتفاقات بدتر این بازی بود.

دیدن زجر کشیدنش شاید آرامم کند.

شاید این کینه و نفرت را از قلب سیاهم بیرون کند.

اما پس عشق چی؟

چرا هر کاری می‌کنم هر فکری که در سرم جولان می‌دهد. باز هم به بن بست می‌رسد.

اصلا مگر من طاقتش را دارم؟

مگر من طاقت دیدن اشک هایش را دارم؟مگر طاقت دیدن ناراحتی‌اش را دارم.

هنوز هم احمقم مگر نه؟

هنوز هم آن کیان احمقم، هنوز هم آن پسرک زخم خورده‌ی عاشقم...

دلم فریاد می‌خواست. فریادی اما عمق وجودم، فریادی که به گوش آن بالایی برسد.

romangram.com | @romangraam