#بازیچه
#بازیچه_پارت_228
_همیشه بخند. لبخند به لبات خیلی میاد
هر اتفاقی که افتاد.
تو بازم بخند، هیچکس ارزش ناراحتی تو رو نداره...
همچون عروسکی روی صندلی نشسته بودم و دست به دست میشدم.
یکی روی صورتم خیمه زده بود و دیگری موهایم را سشوار میکشید.
جرئت باز کردن چشمانم را نداشتم.
این طور که معلوم بود. باید یه چند ساعتی همانطور در همین وضعیت میماند.
_در چه حالی عروس خانم؟
صدای سیمین در بین همهی این هیاهو در گوشم پژواک شد:
_اصلا خوب نیستم. دارم کلافه میشم
شما در چه حالین؟
_منکه گفتم عروس نشو، عروس شدن این دردسرها رو هم داره
باز حرص خوردن ترانه شروع شده بود.
از ته دلم برایش آرزو میکردم. قسمت خودش هم بشود.
_انشالله نوبت خودت با اون پسرهی بداخلاق
سیمین لب به اعتراض باز کرد و گفت:
_پس من چی؟
با کشیدن شدن موهایم آخ ریزی زیر لب گفتم و در جواب حرف سیمین لب زدم:
_تو که اصلا نگران نباش. امشب یکی از دوستای کارنو برات جور میکنم
صدای دستانش که به هم کوبیده میشد لبخندی روی لبم آورد:
_عجب فکر نابی
ترانه به سیمن تشر زد و گفت:
_یعنی خاک
در این حد هلاک شوهری؟
_سلام
با اینکه چشمانم بسته بود. اما صدای هستی را تشخیص دادم. ترانه با خوش رویی گفت:
_سلام عزیزم
سیمین هم بدون اضافه کردن پسوند یا پیشوندی سلام خشک و سردی گفت.
حضور هستی را کنار حس کردم
_در چه حالی افرا جون؟
با لحن درماندهی جواب دادم:
_فعلا که بهتره حالمو نپرسی، میبینی که اسیرم اسیر...
خندهی صداداری به این حرفم کرد. که خانم آرایشگر رسا گفت:
_همراهیهای عروس خانم، بهتره که دورش رو خلوت کنین و برین آمادهشین...
وگرنه عروس نازمون زودتر از شما، کارش تموم میشه ها
با این اتمام حجت خانم آرایشگر، هر سه نفرشان متفرق شدن و تنها من ماندم و من...
دو ساعت تمام روی صورتم کار شد و بعد از اتمام میکاپم، با کمک ترانه و سیمین لباس عروس پرپفم را پوشیدم.
و دوباره روی همان صندلی برگشتم تا کار شنیونم شروع شود.
(کارن)
romangram.com | @romangraam