#بازیچه
#بازیچه_پارت_227
_معلومه که نه
دارم همهی دارایم رو دستت میسپارم. ببین اگه ناراحتش کنی با من طرفی...
کارن چشمانش را با اطمینان باز بسته کرد و گرفته گفت:
_خیالت راحت
پایش را روی پدال گذاشت و از امیر دور شد. در بین راه سکوت کرده به سمت آرایشگاه میراند.
بر خلاف من هیجان زده، ریلکس و خونسرد بود.
انگار که اصلا شوق و ذوقی نداشت.
_کارن خیلی هیجان زدهام تو چطور؟
با شنیدن صدایم از فکر بیرون آمد و لبخندی کم رنگی حوالهام کرد:
_شاید چهرم نشون نده، ولی من هم برای امشب خیلی هیجان دارم. حتی لحظه شماری میکنم.
نفس آسودهای کشیدم. امروز بالاخره بعد از چند ماه خستگی و استرس کشیدن
به آرامش میرسیدیم. دل تو دلم نبود.
حال عجیبی داشتم. هم خوشحال بودم. هم هیجان داشتم. و هم کمی دلشوره...
مسیجی برای ترانه و سیمین فرستادم و لب زدم:
_هستی رو تو میرسونی؟
سرش را به معنی آره تکان داد و باز هم سکوت پیشه کرد.
حس میکردم. تو حال خودش نبود. حس میکردم تو افکارش غرق بود.
مثل همیشه لبخند به لبش نداشت و بر عکس چهرهاش گرفته و مغموم بود.
در چشمانم خیره نمیشد. انگار یه چیزی را پنهان میکرد.
کمی نگران شدم.
نگاهم را معطوف چهرهی محکمش کردم.
دستانش چفت روی فرمان قفل شده بود و همچون رباط نگاهش فقط به جلو بود.
دستانم را روی دستان سردش گذاشتم و بی قرار پرسیدم:
_خوبی کارن؟
ماشین را کنار خیابان کشاند و کلافه صورتش را با دستانش پوشاند:
_نمیدونم.
نوازشوار بازویش را لمس کردم و لب زدم:
_یعنی چی؟ چیزی شده؟
چند لحظهای سکوت کرد. کلافه دستی پشت گردنش کشید.
و کوتاه بهم چشم دوخت:
_نگران نشو عزیزم، یه قضیهی کاریه
فکرم برای همین درگیر شده
قضیهی کاری اونم تو این روز؟ مگر امروز هم وقت درگیر شدن با این چیزها بود!
با اینکه حرفش را باور نکرده بودم. اما سوال دیگری نپرسیدم و گفتم:
_امروز روز خاصیه برای ما، بیخیال این چیزا شو...
با دستانش پشت چشمانش را مالوند و گفت:
_درسته، امروز وقت رسیدن به مرادمه...
وقت رسیدن به توئه
لبخندی عمیقی زینت لبانم شد. بوسهای روی شقیقهام نشاند و لب زد:
romangram.com | @romangraam