#بازیچه
#بازیچه_پارت_226
اما حس میکنم داری ما رو بازی میدی؟
حتما بعد از ازدواجتونم، بهانهی بچهدار شدنتون رو میگیرید؟
کارن ریلکس خودش را جلو کشید و زمزمهوار گفت:
_بعد از ازدواج من و افرا
اگه عشق بینتون بازم ماندگار موند. اونوقت من به هیچ وجه دیگه دخالت نمیکنم.
***
کاور لباس عروس سنگینم را روی تخت انداختم و خوابآلود به سمت حمام رفتم.
امروز قرار بود قشنگترین و خاصترین روز زندگیم باشد.
امروز روزی بود که حداقل هر دختری یک بارم که شده در رویایش تصور کرده بود.
سرخوش دوش کوتاهی برای رفع کسلی گرفتم. و از حمام خارج شدم.
سشوار را برداشتم و مشغول خشک کردن موهای بلندم شدم. نگاهی به ساعت انداختم.
شش صبح...
سریع و سه آماده شدم. و گوشی و کاور لباسم را برداشتم و از اتاقم خارج شدم.
امیر با دیدنم نزدیکم شد و کاور لباسم را گرفت و گفت:
_یعنی امروز آخرین روزیه که تو این خونه تحملت میکنم؟
دلخور شده ازش نگاه گرفتم و روبه پدر و مادرم گفتم:
_سلام سلام صبحتون بخیر
مادرم گرفته و مغموم جوابم سلامم را آرام داد و پدرم گفت:
_سلام باباجان، صبح تو هم بخیر
لبخندی به روی پدرم پاشیدم و با چند قدم خودم را به مادرم رساندم و گونهاش را نرم بوسیدم:
_نبینم گرفتهای ملک خاتون
مادرم متقابلا مرا در آغوش گرفت و لب زد:
_نه مادر ناراحت نیستم. خوشبختیت آرزومه
بوسهی دیگری روی شقیقهاش نشاندم و نگاهم را به ساعت معطوف کردم:
_من برم تا دیرم نشده، کارن منتظرمه
بعد از خداحافظی با مادر و پدرم با امیر از خانه خارج شدیم. قبل از اینکه پا به بیرون بگذارم رو به امیر گفتم:
_ببین منو یه وقت فکر نکنی امروز برم. دیگه با خیال راحت تو این خونه پادشاهی میکنی.
نه این این خبرا نیست. من هر روز اینجایم...
بازویم را اسیر دستانش کرد و بیهوا مرا در آغوشش کشید:
_میگم نظرت چیه عروس شدنت رو بیخیال شی و بیای با هم فرار کنیم؟
با چشمان گشاد شده بهش زل زدم. وسوسه آمیز ابروهایش را بالا انداخت.
از آغوشش بیرون آمدم. و مشتی نثار بازویش کردم:
_ساکت، ساکت
نخیرشم همچین چیزی نمیشه، من کارن رو دوست دارم
سرش را با تاسف برایم تکان داد و ازم رو گرفت.
دوشادوش امیر به سمت ماشین کارن رفتیم. امیر لباس عروسم را روی صندلی عقب گذاشت و گفت:
_کارن خان یکی طلبت...
کارن نگاهی سمتش انداخت و گفت:
_حتی امروزم دست بردار نیستی نه!
امیر حق به جانب جلو آمد و گونهام را بوسید و لب زد:
romangram.com | @romangraam