#بازیچه
#بازیچه_پارت_225


کارن غضبناک به دستان قفل شده‌شان نگاه کرد و با کنایه لب زد:

_به به، بد نگذره یه وقت آقا امیر؟

امیر معذب شده، دست هستی را رها کرد و بدون توجه به کنایه کارن گفت:

_سلام کمک نمیخواین؟

با چند قدم نزدیکشان شدم. و از خدا خواسته گفتم:

_سلام خوش اومدین، اتفاقا چرا کلی کار داریم.

هستی دستانش را بهم کوبید و لب زد:

_پس بهتره که هر چه سریع دست به کار بشیم.

_اومدنتون به اینجارو مدیون چی هستیم؟

کارن منتظر به لبان امیر چشم دوخت.

امیر نگاه کوتاهی به هستی انداخت و جواب داد:

_راستش اومدیم حرف بزنیم

کارن تک ابرویی بالا انداخت و پرسید؛

_چه حرفی؟

تا امیر آمد جواب دهد هستی دستپاچه گفت:


_بهتر نیست اول اینجارو جمع و جور کنیم. بعدا در موردش حرف بزنیم؟

امیر هم با گفته‌ی هستی موافقت کرد و همگی با هم مشغول شدیم.

بعد از دو سه ساعت کار مداوم، همگی خسته دور میز ناهار خوری نشستیم.

جمع و جور کردن این خانه‌ی بزرگ کار چهار نفر نبود و بلکه به چهل نفر بیشتر احتیاج بود.

خسته از پشت میز بلند شد و به طرف کتری رفتم و با لیوان های چایی برگشتم.

امیر و هستی با ایما و اشاره با هم حرف می‌زدند. امیر از هستی می‌خواست لب باز کند و هستی هم از امیر...

کارن متوجه‌ی این ایما و اشاره شد و گفت:

_چی میخواین بگین؟

هستی ملتمسانه به امیر نگاه کرد. امیر پوف کلافه‌ای کشیدم و رو به کارن گفت:

_میشه قبل از ازدواج شما حداقل نامزد کنیم؟

کارن گرفته نگاهش را به دستان قلاب شده‌اش دوخت و لب زد:

_مگه قبلا در این باره حرف نزدیم!

_داداش کارن، حالا چی میشه تا ازدواج شما ما نامزد بشیم. مگه دنیا به آخر میرسه؟

عصبانیت کارن را کاملا حس کردم. خودم را وارد بحشان کردم و نرم گفتم:

_هستی عزیزم، فقط دو هفته تا ازدواج ما مونده، خودتم میبینی کلی کار سرمون ریخته


تازه من هنوز وقت نکردم برم خرید لباس عروس، به نظرم این قضیه رو بزارید بعد از ازدواج ما...

هستی تحت تاثیر حرف هایم قرار گرفت. و سکوت پیشه کرد.

_نمی‌فهمم این همه عجله برای چیه؟

سوال تند کارن نگاهم را سمتش کشاند. چشم و ابرویی بالا آمدم تا ساکت شود.

_تو چرا اینقدر عجله کردی؟ هنوزم که هنوزه من فکر می‌کنم افرا داره عجولانه تصمیم میگیره

وایی خدا باز کل کل های امیر و کارن شروع شد. کارن دستم را میان دستش گرفت و جواب داد:

_من و افرا الان تقریبا شش ماهه با همیم ولی شما چی؟

امیر پوزخند صداداری زد و گفت:

_خب ما هم شش هفت ماهه همو میشناسیم.


romangram.com | @romangraam