#بازیچه
#بازیچه_پارت_224
چهرهی جدی به خودم گرفتم. و حاضر جواب لب زدم
_کلیپ
نفسش را جان سوز بیرون داد. دلم نیامد بیشتر از این اذیتش کنم. خودم را در آغوشش ولو کردم.
و بوسهی محکمی روی گونهاش نشاندم.
_این سوالم پرسیدن داره معلومه که تو، میخواستم باهات شوخی کنم.
سرش را کج کرد و عمیق درون موهایم نفس کشید. و پچ زد
_دلم برای این روزامون تنگ میشه
نگاهم را بهش دوختم. دستانم را دور گردنش حلقه کردم و لب زدم
_چرا تنگ بشه؟
یهجوری حرف میزنی انگار میخوایم از هم جدا بشیم
لپم را میان دستانش کشید و تک خندهی کرد و گفت
_ما هیچ وقت از هم جدا نمیشیم میدونی چرا؟
_چرا؟
به قلب خودم و خودش اشاره کرد
_چون، همیشه قلبامون پیش هم اسیره
سرم را روی سینهاش گذاشتم. و به صدای تپش های آرامش گوش سپردم.
_دوستت دارم. قول بده هیچ وقت ترکم نکنی
فشار دستش دور کمرم کمتر شد. با صدای دورگهای لب زد
_قول میدم
صدای آیفون نگذاشت بیشتر از این در لحظات احساسمان غرق شویم.
_منتظر کسی هستی؟
شانهام را بالا انداختم و جواب دادم
_نه
کارن بلند شد و به طرف آیفون رفت. در را باز کرد و کفری گفت
_این دو تا خیلی پرو شدن
کنجکاو شده پرسیدم
_منظورت کیه؟
دستی بین موهایش کشید. و بازدمش را صدادار بیرون داد
_امیر و هستی
چرا همش با هم وقت میگذرونن؟
باز غرغر هایش شروع شد.
کارن هر وقت امیر و هستی را با هم میدید. صد و هشتاد درجه
تغییر مود میداد و بد اخلاق میشد
_بس کن کارن، مگه خودت نگفتی با هم آشنا بشن
اخمانش را سخت درهم کشید و لب زد:
_گفتم آشنا بشن، نگفتم که فرت و فرت پیش هم باشن مگه نامزدن؟
تا آمدم حرفی بزنم.
هستی با امیر دست تو دست وارد شدن. هستی با نشاط همیشگیاش گفت:
_سلام، سلام خسته نباشید
romangram.com | @romangraam