#بازیچه
#بازیچه_پارت_222
انگار گفتهام جریحهدار ترش کرد که عصبی بلند شد و فریاد کشید:
_نمیخوام بهت گوش کنم، چون هیچ علاقهای بهت ندارم.
چرا با احساساتم بازی میکنی؟ چقدر دیگه از اون نامزدت حرف بشنوم.
تو نامزد داری احمق...
مگر خبر نداشت؟ مگر از بهم خوردن نامزدی من و آرمان خبر نداشت.
چرا به یکباره اینجور عصبانی شد. فقط به خاطر اینکه من نامزد داشتم؟
لرزان از روی نیمکت بلند شدم. نگاههای سنگین همه اذیتم میکرد
_کیان بسه باشه، آبرومو بردی
قطره اشکی سمج روی گونهام نشست. کیان اما انگار خیال ساکت شدن را نداشت که با عجز فریاد کشید:
_منو ببین من کیم؟ ها من کیم؟
من پسر یه خدمتکارم، به قول آرمان گدا زاده! حالا یه گدازاده رو چه به نوهی حاج فتاح بزرگ...
سرم گیج میرفت. احتمالا فشارم افتاده بود.
همه مشتاق ایستاده بودند و به بحث انگاری، جذابمان گوش میدادند.
ترانه بهتزده به سمتم آمد و من رنگ پریده را در آغوش گرفت و رو به کیان گفت:
_خاک بر سر بی لیاقتت، خیلی عوضی کیان...
محوطه رو نگاه، متوجهی آبروی افرا رو بردی؟
کیان انگار تازه متوجهی گندی که زده بود شد. کلافه دستی پشت گردنش کشید و سرش را پایین انداخت.
همان موقع حامد سامانی یکی از پسرهای جذاب و دخترباز دانشگاه به سمتمان آمد رو به من با ابروهای بالا رفته گفت:
_خوشگله نگفتی بودی این کارهی؟
خوب میومدی سراغ خودم، چرا رفتی سراغ این بچه خرخون؟
همین جمله کافی بود تا کیان منفجر شود و به سمت حامد حملهور...
با عصبانیت مشت محکمی حوالهی صورتش کرد و فریاد زنان گفت:
_چه گ..وهی خوردی تو؟ کثافت چه گ..وهی خوردی
اشغال خفت میکنم.
دوباره به سمتش خیز برداشت و مشت دیگری حوالهاش کرد. که به زمین افتاد.
کیان هم از خدا خواسته امان نداد و رویش نشست و صورتش را از دو طرف نشانه گرفت.
همه به سمتمان هجوم آوردند پسرا سعی داشتند حامد را از زیر دستان کیان نجات دهند و دخترا هم جیغ میکشیدند.
بلبشویی به پا شد.
حراست با شنیدن جیغ و داد ها به سمتم آمد و من و ترانه و کیان و حامد را به دفتر راهنمایی کرد.
_این چه کاریه بچهها، اینجا محل علم و دانشه؟ یا محل ابراز علاقه؟ یا چاله میدون؟
سرم را شرمگین پایین انداختم.
آبرویم جلوی بچهها که هیچ، حالا جلوی عوامل دانشگاه هم رفته بود.
احتمالا فردا همه با دست نشانم میدادند و خریتم را به رویم میزدند.
_خوبه همتون رو اخراج کنم هاا؟
نگاهم را زیر چشمی به کیان عصبی و حامد درب داغون معطوف کردم.
قلبم شکسته بود.
و حالا کینه به جای عشق در قلبم جوانه زده بود.
چطور دلش آمد و آنطور ضایعم کرد؟
مگه من چه گفتم؟ چه گفتم به جز اعتراف عشق...
اما دیگر بس بود. امروز برای همیشه عشقش را در قلبم میکشتم.
romangram.com | @romangraam